خاطرخواه. [ طِ خوا / خا ] ( ن مف مرکب ) عاشق ( در اصطلاح لوطیان ). مورد علاقه. مورد میل:
صفحه تصویر عالم دیده ایم
هیچ نقشی نیست خاطرخواه ما.واضح ( از آنندراج ).آه در دل ناله بر لب سینه چاک
آن چنان گشتم که خاطر خواه تست.سنجر کاشی ( از آنندراج ).رشته ای برگردنم افکنده دوست
می کشد هر جا که خاطر خواه اوست.
( ~. خا ) [ ع - فا. ] (ص. ) عاشق، محب.
۱. [عامیانه] عاشق، دوستدار، هواخواه.
۲. (صفت ) موافق میل و خواهش: آه در دل، ناله بر لب، سینه چاک / آنچنان گشتم که خاطرخواه توست (سنجرکاشی: لغت نامه: خاطر خواه ).
۱ - عاشق محب. ۲ - ( صفت ) مورد علاقه مطابق میل.
عاشق، محب.
💡 بهر خوانش برّه را مریخ اگر بریان کند نیش عقرب درمذاقش نوش خاطرخواه باد
💡 شوق او را خفت تمکین من در خاطر است من گرانی چون کنم برعکس خاطرخواه او
💡 نوش و نیش و خار و گل صائب هم آغوش همند در بساط آفرینش نقش خاطرخواه نیست
💡 سواد هند، خاطرخواه باشد بی کمالان را نماید خانهٔ تاریک، روشن چشم عریان را
💡 بجز عاشق به هر آلوده دامانی که می بندد جناغ آن فرامشکار، خاطرخواه می باشد