گاهی «تیش» نیز خوانده میشود، یکی از پادشاهان پیشاسلسلهای مصر باستان بهشمار میرود که بر منطقهٔ دلتای نیل فرمانروایی میکرد. اطلاعات تاریخی موثق و گستردهای دربارهٔ دوران حکمرانی و زندگی شخصی او در دست نیست و دانش ما به اطلاعات اندکی محدود میشود. تنها سندی که به طور مشخص نام او را ذکر کرده، سنگ پالرمو است که فهرست پادشاهان اولیهٔ مصر را در بر دارد و نام «تش» در کنار چند تن دیگر از فرمانروایان مصر سفلی ثبت شده است. این کمبود منابع موجب شده تا جایگاه او در تاریخ مصر همواره محل گمانهزنی باشد.
برخی پژوهشها بر این باورند که ممکن است نام «تش» دارای معنایی مرتبط با قدرت نظامی باشد و به معنای «آنکه سرزمین را فتح میکند» تفسیر شود. با این وجود، به دلیل فقدان شواهد باستانشناختی کافی، این احتمال قوی وجود دارد که «تش» نه یک شخصیت تاریخی مستند، بلکه یک حاکم افسانهای باشد که نام و خاطرهٔ او از طریق سنت شفاهی و روایات مردمی سینه به سینه منتقل شده است. همچنین، برخی نظریهها مطرح میکنند که این نام ممکن است در کل ساختگی بوده و صرفاً برای تکمیل فهرست پادشاهان اولیه در متون بعدی به کار رفته باشد.
در تقابلی کامل با شخصیت تاریخی مصر، «تِش» نام یک سکونتگاه مسکونی در جمهوری مجارستان است. این روستا در دهستان (بخش اداری) وسپرم واقع شده و صرفاً یک موقعیت جغرافیایی و تقسیم کشوری محسوب میشود و هیچ ارتباط تاریخی یا ماهوی با فرعون مصر باستان ندارد. این همنامی صرف، نمونهای آشکار از تنوع معانی یک واژه در زبانها و فرهنگهای گوناگون جهان است.
تش. [ ت َ ] ( اِ ) آتش را گویند که عربان نار خوانند. ( برهان ). آتش. ( فرهنگ رشیدی ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ):
از آن پس نبد زندگانیش خوش
ز تیمار زد بر دل خویش تش.فردوسی.ز رستم دل نامور گشت خوش
نزد نیز بر دل ز تیمار تش.فردوسی.موسی اندر درخت هم تش دید
سبزتر می شد آن درخت از نار.مولوی ( از جهانگیری ). || تیشه ای بزرگ بود. ( لغت فرس اسدی چ اقبال ص 207 ). تیشه ای بزرگی که بدان درخت شکافند. ( برهان ) ( از اوبهی ) ( ناظم الاطباء ). تیشه ای بزرگ که درخت بدان بشکافند و پاره کنند، بیشتر درودگران دارند. ( شرفنامه منیری ). تیشه. ( فرهنگ رشیدی ) ( از آنندراج ). مخفف تیشه. ( غیاث اللغات ). و تیشه درودگری را نیز گفته اند. ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ). اوستائی تشه، تبر. ( حاشیه برهان چ معین ):
به هیچ روی تو ای خواجه برقعی نه خوشی
بگاه نرمی گویی که آبداده تشی.منجیک ( از لغت فرس اسدی ).از گراز و تش وانگشته و بهمان و فلان
تا تبرزین و دبوسی و رکاب و کمری.کسایی.با دوات و قلم و شعر چکار است ترا
خیز و بردار تش و دستره و بیل و پشنگ.ابوحنیفه اسکافی.ای سوزنی به سوزن توحید حرب کن
کان سوزنی که از تو تبرها کنند و تش.سوزنی ( از آنندراج ).وقتی با محمد زاهدکه درویشی صادق بود در صحرا بودیم بکاری بیرون آمده بودیم و تشها با ما بود، حالتی پدید آمد، تشها را گذاشتیم و روی در بیابان آوردیم. ( انیس الطالبین بخاری ص 93 ). شیخ امیرحسین و شیخ محمد نزدیک باغی... ایستاده بودند و تشها و زنبر پیش ایشان بود. ( انیس الطالبین بخاری ص 160 ).
خرم چگونه باشد خصمت که چرخ دارد
از بهر حرق و خرقش پیوسته آتش و تش.( شمس فخری ).
تش. [ ت ِ ] ( اِ ) عطش و تشنگی را گویند. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). تشنگی. ( جهانگیری ) ( رشیدی ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). دکتر معین در حاشیه برهان آرد: بمعنی تشنه. اوستا، ترشنه، تشنگی. پهلوی، تیشن. هندی باستان، ترشنا. ارمنی، ترشامیم، پژمرده شدن. کردی، تی، تنی افغانی، تژه ای. بلوچی، توناگ وخی، تخ تخی. سریکلی، تور، توری. شغنی، تشنه،تشنگی. یودغا، تروشنه. سانسکریت ترشنا ( تشنگی ). || شپش را نیز گفته اند، و آن جانورکی است خونخوار که بیشتر در سرکارکوکناری و تریاکی بهم میرسد. ( برهان ). شپش. ( جهانگیری ) ( رشیدی ) ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
( ~. ) (اِ. ) تیشة درودگری.
(تَ ) (اِ. ) آتش.
= آتش
تیشۀ بزرگ.
تشنه.
( صفت ) آنکه عطش دارد دارای تشنگی عطشان آنکه بنوشیدن آب احتیاج دارد.
رودی است که از پیرینه سرچشمه میگیرد.
تش (فرعون). تِش یا تیِش فرعونی پیش دودمانی در مصر باستان بود که بر دلتای رود نیل فرمانروایی می کرد. اطلاعات درباره او بسیار کم است و تنها نامش به همراه چند تن از پادشاهان مصر سفلی در سنگ پالرمو ذکر شده است. احتمال دارد معنای نام او «آنکه سرزمین را فتح می کند» باشد. او ممکن است یک پادشاه افسانه ای باشد که از طریق سنت شفاهی حفظ شده است، یا حتی ممکن است کاملا ساختگی باشد.
تش (مجارستان). تِش ( به مجاری: Tés ) یک سکونتگاه مسکونی در مجارستان است که در وسپرم واقع شده است.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پهنه جود تو را، پیک خرد پی سپر گشته و نابرده ره، عاقبتش بر کران
💡 چه شد گو خاک باش از جمله در پس منش برداشتم، این عزتش بس
💡 گو آتش عشق تو به بادم دهد ای دوست با خاک درت می نخرم آب خضر را