تپشی
لغت نامه دهخدا
تپشی. [ ت ِ ] ( اِ ) بلوشه در تعلیقات جامعالتواریخ رشیدی آن را لغت مغولی تبشی دانسته که در زبان اویغوری دخیل شده بمعنی بشقاب گود: دیگر در دیار قراقوروم میگذشت [ قاآن ]، نظرش دردکانی پرعناب افتاد و طبعش بر آن مایل شد چون فرود آمد دانشمند حاجب را فرمود تا ببالشی از آن دکان عناب خرد، او برفت و تپشی عناب آورد. ( جامعالتواریخ رشیدی چ بلوشه ص 72 ). رجوع به بخش فرانسه کتاب ص 29 و رجوع به تبسی و تبشی شود.
فرهنگ فارسی
( اسم ) بشقاب گود.
جمله سازی با تپشی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در دل تپشی می خلد از شبههٔ هستی یاربکه نفس جنبش مژگان تو باشد
💡 از طبع ذرهگر تپشی واکشی بس است در پردهٔ خیال ازین پیش نگذری
💡 به دست بی خبران چیست هیچ سرزنشی دریغ اگر به دل افسردگان رسد تپشی
💡 هرکه دارد تپشی در جگر از شعلهٔ عشق گر همه سنگ شود دنگ نگردد هرگز
💡 تپشی چند که در بال و پر شعلهٔ ماست ذوق پرواز رسا سوخته یا میسوزد
💡 حسرتی در دلم از بال و پر افشانی نیست بسملم را تپشی بر سر میدان تو بس