توصل. [ ت َ وَص ْ ص ُ ] ( ع مص ) نیک بهم پیوستن. ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). پیوستگی جستن به لطف. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). به حیله فاچیزی رسیدن. ( تاج المصادر بیهقی ). پیوستگی جستن به لطف و چاره و حیله. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ): و خواهری از آن قباد توصل بدان کرد به حیلتها که او را از حبس بجهانید. ( فارسنامه ابن البلخی ص 58 ). در شهور سنه اثنی و تسعین ( 92 ) توصل بدان کرد که قضاء اصفهان به برادر این قاضی دادند. ( فارسنامه ابن البلخی ص 118 ).
(تَ وَ صُّ ) [ ع. ] (مص ل. ) ۱ - رسیدن، پیوستن. ۲ - به چیزی دست یافتن.
۱. رسیدن و پیوستن به چیزی.
۲. پیوستگی جستن.
( مصدر ) ۱- رسیدن به وصول. ۲ - بچاره گری یافتن.
رسیدن، پیوستن.
به چیزی دست یافتن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از می مدار باک و زتقوی کمرمبند مردان راه را بجز اینها توصل است
💡 قُلْ هُوَ الَّذِی ذَرَأَکُمْ فِی الْأَرْضِ خلقکم فیها صغارا. وَ إِلَیْهِ تُحْشَرُونَ ای الی اللَّه تجمعون و تساقون یوم البعث فیجزیکم باعمالکم بیّن لهم الآیات الّتی تدلّهم علیه و توصلهم الی معرفته.
💡 فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ یعنی اصل القوم و آخرهم و بقیتهم، ای استوصلوا بالهلاک فلم یبق منهم احد. دابر هر چیز آخر آن بود، و قطع آن آن بود که از آن چیز هیچیز نماند. یقال: دبر فلان القوم یدبرهم، اذا کان آخرهم.
💡 آب توصله، روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان گتوند در استان خوزستان ایران است.