خشک جان. [ خ ُ ] ( ص مرکب ) کنایه ازمردم بی فضل و بی هنر و ناقابل. ( ناظم الاطباء ) ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( انجمن آرای ناصری ):
این خشک جان نثار سرخاک هر دو باد
کاشعارشان چو آب روان آمد از تری.مجد همگر ( از انجمن آرای ناصری ).|| شخصی را گویند که لذت عشق نچشیده و عاشقی نکرده و از یاد دوست محروم باشد. ( ناظم الاطباء ) ( برهان قاطع ) ( انجمن آرای ناصری ). || ( اِ مرکب ) جان. جان خالص. جان بدون چیزی کمتر:
بوسه خرانت را همه زر تر است در دهن
وان ِ من است خشک جان بوسه بهای چون تویی.خاقانی.
(خُ ) (اِمر. ) ۱ - بی هنر، بی فضل. ۲ - بی خبر از عشق.
۱. بی ذوق، بی فضل وهنر.
۲. فاقد عشق.
( اسم ) ۱ - بی هنر بی معرفت. ۲ - آنکه از عشق بیخبر است.
بی هنر، بی فضل.
بی خبر از عش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ره وفاش به جان رو که با چنین معشوق به خشک جانی تر دامنی است استقصا
💡 تر بود چشم من خود از بهر خشک جانی تو آمدی و آتش در خشک و تر فگندی
💡 این خشک جان نثار سرخاک آن دوباد کاشعارشان چو آب روان آمد از تری
💡 ماییم و خشک جانی بر کف نهاده پیشت یا رحمت است رایت یا کشتن آرزویت
💡 چه گویم خشک جانی رفت از آنکس که در عالم ز خشک و تر همان داشت
💡 خشک جانی که مرا هست به قوال دهم در سماع ار به غزلهای ترم برخیزی