سوسنی

لغت نامه دهخدا

سوسنی. [ سو س َ ] ( ص نسبی ) اسب کبود. || هر شی که کبود و نیلی باشد. ( غیاث ) ( آنندراج ). رنگ کبودی که به سبزی زند. ( یادداشت بخط مؤلف ). برنگ گل سوسن. آسمانجونی. ( یادداشت بخط مؤلف ).
سوسنی. [ سو س َ ] ( اِخ ) ازایلات ساکن اطراف مهاباد. ( جغرافیای سیاسی ص 109 ).

فرهنگ عمید

کبودرنگ.

فرهنگ فارسی

از ایلات ساکن اطراف مهاباد

جمله سازی با سوسنی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دل که بالای تو و روی تو دید کی فرود آید به سرو و سوسنی؟

💡 ده زبان همچو سوسنی لیکن بر تو از رازها بوند ایمن

💡 از بس گزیده است مرا نیش هر زبان لرزم بخویش پوشم اگر جامه سوسنی

💡 تو فارغی و نظر چهره سوسنیش سفید از آن بشارت و امید کاورد اخبار

💡 هم سروی و هم بلبل هم سوسنی و هم گل ای بر سمن از سنبل شور و شغب آورده

نجات یعنی چه؟
نجات یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
میلف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز