خودساز
مترادفها
خودساخته، خودآفرین
متضادها
وابسته
لغت نامه دهخدا
خودساز. [ خوَدْ / خُدْ ] ( ص مرکب ) آنکه به تهذیب نفس خود کوشد. ( یادداشت مؤلف ). ج، خودسازان:
هلاک سیل فنایند خانه پردازان
به آب و گل نکنند التفات خودسازان.صائب ( از آنندراج ).
خودساز. ( نف مرکب ) کسی که کلاه خود و مغفر سازد. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
آن که صورت یا سیرت خود را آراسته است.
فرهنگ فارسی
کس که کلاه خود و مغفر سازد
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:خودپرور
جمله سازی با خودساز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عالمی رفته است از خانه سازی پا به گل فکر خودسازی درین دوران ندارد هیچ کس
💡 خود رائی و خودسازی آویزه خفتانش رعنایی و طنازی بند علم دوشش
💡 حسن پرده در هر جا خود نما و خودساز است لن ترانی ار گوید از تجمل و ناز است
💡 به خودسازی بدل کن ای سیه دل خانه سازی را که جز گرد کدورت نیست حاصل خاکبازی را
💡 بسان غنچه بودم تنگدل دایم ز خودسازی چو گل، برداشتم از خویشتن تا دست، خندیدم
💡 منظور از توسعه پویا، ایجاد روحیهٔ خودسازی به صورت میان مدت یا طولانی مدت در کشورهای در حال توسعه به منظور کاهش فقر و توسعه اقتصادی میباشد.