حمره
مترادفها
سرخی، قرمزی
لغت نامه دهخدا
( حمرة ) حمرة. [ ح ُ رَ ] ( ع اِ ) سرخی. ( منتهی الارب ). و آن رنگ معروفی است. ( از اقرب الموارد ).
- ذوحمرة؛ شیرین: گویند رطب ذوحمرة. ( از اقرب الموارد ).
|| صبغی است که برای قرمز کردن رنگهابکار میرود. ( از اقرب الموارد ). || درختی است که خران دوست دارند. || آماسی است ازجنس طاعون و بفارسی سرخ باده گویند و آن ورم حار صفراوی محض است. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).
حمرة. [ ح ُ م َ رَ ] ( ع اِ ) یکی حمر. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). و آن مرغی است سرخ رنگ. رجوع به حمر شود.
حمرة. [ ح ُم ْ م َ رَ ] ( ع اِ ) یکی حمر. ( منتهی الارب ). رجوع به حمر شود.
فرهنگ فارسی
۱- ( مصدر ) سرخی قرمزی. ۲ - ( اسم ) رنگ سرخ قرمز. ۳ - نوعی آماس در بدن باد سرخ سرخ باد.
یکی حمر و آن مرغی است سرخ رنگ
جمله سازی با حمره
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 لو تمزجها بالدم من ادمع اجفانی یزدادلها صبغ فی احمرها القانی
💡 لحیان و حمره نصرت خارج بیاض و قبض پس اجتماع و عتبه و انگیس و عقله گیر
💡 زوج و فردی و دو زوجی حمره ثابت نحس و هشتم بادی و مریخی امر مخفی ارث و مرگ مردم
💡 خط و نقط و دو خط به تقدیر حمره است و بیاض عکس آن گیر
💡 از حمره و بیاض رخت آورم فرح از این و آن اگرچه شود حاصل اجتماع