جَراد واژهای عربی و بهمعنای ملخ است. در منابع کهن لغوی همچون غیاثاللغات و دهار بهطور مستقیم به این معنا اشاره شده و کتاب منتهیالارب تأکید کرده که این واژه برای هر دو جنس نر و ماده یکسان بهکار میرود. شکل مؤنث این کلمه نیز جَرادة ذکر شده است. این واژه در متون معتبری چون ترجمانالقرآن عادل و کشّاف زمخشری نیز آمده و جایگاه خود را در زبان عربی تثبیت کرده است.
کاربردها و خواص در متون طب سنتی
در متون دارویی قدیم، همچون اختیارات بدیعی، بهتفصیل به خواص ملخ پرداختهاند. بهترین نوع آن، ملخ فربه توصیف شده که طبعی گرم و خشک دارد. از جمله خواص درمانی آن میتوان به مواردی همچون: مفید بودن دود آن برای درمان مشکل دشوارِ ادرار بهویژه در زنان، درمان استسقا با نوشیدن آبپز اعضای آن همراه با مُورد خشک، مفید بودن برای قطع شدن غیرعادی ادرار، تسکین بواسیر با دود دادن آن، و درمان گزیدگی عقرب با دود دادن ملخ بریانشده اشاره کرد. همچنین سوزاندن ملخ باعث فراریدادن یا نابودی دیگر ملخها میشود و خمیر بهدستآمده از دروندل و زبان آن، اگر بر لکهای پوستی مالیده شود، میتواند باعث محو شدن آنها گردد. از جمله مصلحات (اصلاحکنندههای اثر) ملخ نیز گیاهانی چون بقلة الحمقا یا نورقثا نام برده شده است.
ویژگیهای زیستی و ذکر در قرآن
ملخ حشرهای معروف است که بیشتر از سوی عراق هجوم میآورد. این حشره دارای رنگهای گوناگون و پاهای فراوان است و توانایی تخمگذاری و تولیدمثل فراوان در کمتر از یک هفته را دارد. ملخها با هجوم خود، هرگونه گیاه و درختی را که در مسیرشان باشد، میخورند و نابود میکنند. گفته میشود گیاه سَمَرْمَر دافع این حشره است. از نظر انواع، به دو دسته ملخ بیابانی و ملخ دریایی تقسیم میشود. این موجود در قرآن کریم نیز در آیاتی همچون «فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِمُ الطُّوفَانَ وَالْجَرَادَ...» (سوره اعراف، آیه ۱۳۳) بهعنوان یکی از عذابهای الهی نام برده شده و در وصف روز قیامت نیز آمده است: در حالیکه چشمانشان از ترس فروافتاده است، از گورها خارج میشوند، گویی ملخهای پراکندهاند.
جراد. [ ج َ ] ( ع اِ ) ملخ. ( غیاث اللغات ) ( دهار ). ملخ و مؤنث و مذکر در آن یکسان است. ( منتهی الارب ). ویکی آن «جرادة» است. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( از ترجمان القرآن عادل ). جُراد. ( زمخشری ). در کتب دارویی قدیم چنین تعریف شده است: بپارسی ملخ گویند بهترین وی فربه بود و طبیعت وی گرم و خشک بود و در دویم چون بخور کنند عسرالبول را نافع بود خاصه زنان را. و گویند دوازده عدد از وی سر بیندازند و اطرافهای وی با قدری مورد خشک مستسقی بیاشامد شفا یابد و تقطیر البول را نافع بود. و بخور کردن بدان بواسیر را سود دهد. و بریان کرده جهت گزندگی عقرب چون بخور دهند نافع بود. و مؤلف گوید اگر ملخ را سوزانند دیگران از رایحه آن بگریزند و یا بمیرند. اندرون وی و خامه وی چون بر کلف طلا کنند زایل گرداند. و گویند ملخ درازپای چون بر صاحب تب ربع آویزند نافع بود. و خوردن ملخ جرب و حکه آورد. و مصلح وی بقلة الحمقا بود یا نورقثا. ( از اختیارات بدیعی ). پرنده معروفی است که بیشتر از جانب عراق هجوم می آورد و رنگهای مختلف و پاهای فراوان دارد. در کمتر از یکهفته تخم میگذارد و بچه میکند و همه گیاهان و درختهایی را که در مسیر آن قرار گیرد میخورد و تباه میسازد و دافع آن سمر مر است وبهترین آن زرد و فربه آن میباشد. طبیعت آن در دوم گرم و خشک است. ( از تذکره داود ضریر انطاکی ). این پرنده دو نوع دارد: جراد بری و جراد بحری. رجوع به جرادالبر و جرادالبحر شود: فارسلنا علیهم الطوفان والجراد والقمل... ( قرآن 133/7 ). خشعا ابصارهم یخرجون من الاجداث کأنهم جراد منتشر. ( قرآن 7/54 ).
و یا اندر تموزی مه ببارد
جراد منتشر بر بام و برزن.منوچهری.به طبل نامه ٔمستسقیان بخورد جراد
به باد روده قولنجیان به پشک ذباب.خاقانی.|| وما ادری ای جراد عاره؛ یعنی نمیدانم کدام کس برد اورا. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
جراد. [ ج ُ ] ( ع اِ ) ج ِ جُرادة. ( زمخشری ). ملخ. مَیگ. ( یادداشت مؤلف ).
جراد. [ج َرْ را ] ( ع ص، اِ ) رویینه مال. ( منتهی الارب ). روینه مال. ( مهذب الاسماء ) ( اقرب الموارد ). ج، جرّادون. ( منتهی الارب ). || قلعین گر. آنکه آوندهای مسین را قلعاندود میکند. ج، جرادون. ( ناظم الاطباء ).
جراد. [ ج ُ ] ( اِخ ) نام کوهی است. ( منتهی الارب ). بعقیده بعضی نام کوهی است و بگفته نصر نام ریگزاری است. ( از معجم البلدان ).
(جَ ) [ ع. ] (اِ. ) ملخ.
ملخ.
ملخ، میگو
( اسم ) ملخ. یا جراد منتشر. ملخ پراکنده.
ابن مجالد مکنی به ابو مجالد
[ویکی الکتاب] معنی جَرَادَ: ملخها
ریشه کلمه:
جرد (۲ بار)
ملخ.