تیرست
لغت نامه دهخدا
تیرست. [ رَ ] ( عدد، اِ ) تیراست. تری ست، سه صد، سیصد ( 300 ). ( فرهنگ فارسی معین ):
کنیزان دوشیزه تیرست و شصت
به رخ هر یک آرایش بت پرست.اسدی.ز زر خشت تیرست و سی بار پنج
که مردی یکی برگرفتن به رنج.اسدی.همه ره بد افکنده پنجاه میل
گرفتند تیرست و پنجاه پیل.اسدی.رجوع به تیراست و حاشیه برهان چ معین شود.
فرهنگ معین
(رَ ) (اِ. ) سیصد، عدد سیصد.
فرهنگ عمید
سیصد: کنیزان دوشیزه تیرست وشصت / به رخ هریک آرایش بت پرست (اسدی: ۳۶۷ ).
ویکی واژه
سیصد، عدد سیصد.
جمله سازی با تیرست
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 قلم فرخ تو درکف فرخندهٔ تو راست گویی به کف مشتری اندر تیرست
💡 به غیر آه نداریم در جگر چیزی متاع خانه ما چون کمان همین تیرست
💡 سینهام ترکش تیرست ازان شست و هنوز جگرم آه کشد از غم بیپیکانی
💡 تا ز قانون شمار عجم و گردش سال دی پس از آذر و خرداد ز پیش تیرست
💡 گر خسروان کشند عدو را به زهر و دام تیغ است زهر خسرو و تیرست دام او