تنان

لغت نامه دهخدا

تنان. [ ت َ ] ( اِ ) ج ِ تن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
چو لشکر بیامد ز دشت نبرد
تنان پر ز خون و سران پر ز گرد.فردوسی.فراوان تنان زینهاری شدند
فراوان به دژها حصاری شدند.اسدی ( گرشاسب نامه ).رجوع به تن شود.
تنان. [ ت ِن ْ نا ] ( ع اِ ) مثنی تِن. ( منتهی الارب )، یقال: فلان تن فلان و هما تنان. ( از ناظم الاطباء ). رجوع به تن شود.
تنان. [ ت َ ] ( نف ) در حال تنیدن. تننده:
می تند گرد سرای و در تو غنده کنون
باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان.کسائی.

فرهنگ فارسی

جمع تن

جمله سازی با تنان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گفتم ز شاه هفت تنان دم توان شنید؟ گفتا توان اگر نشدی شاه شاهقام

💡 کجا خورد غم عریان تنان، خودآرایی که تا به گردن خود در سمور و سنجاب است

💡 لاف قوت مزن ای پشهٔ لاغر که شکست زیر این بار گران پشت همه پیل تنان

💡 اماتنانگو دل وال ۲۳۶ کیلومترمربع مساحت و ۶٬۵۵۹ نفر جمعیت دارد.

💡 صحبت سیمین تنان شیرین لبان را آتش ا ست کاهش شکر بود از چربی پهلوی شیر

💡 گوش‌های دریایی از نرم‌تنان شکم‌پا از خانوادهٔ دریاگوشان است.

معلق یعنی چه؟
معلق یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز