تخته بند. [ ت َ ت َ / ت ِ ب َ ] ( اِمرکب ) پارچه ای را گویند که چون کسی را دست بشکند یااز جا بدر رود تخته ها بر آن نصب کنند و آن پارچه رابر آن تخته ها و دست شکسته پیچند. ( برهان ). جامه ای که بر استخوانهای شکسته بندند. هندش پتی نامند. ( شرفنامه منیری ). پارچه را گویند که چون دست کسی شکسته باشد تخته ها بر آن بندند تا دست درست شود و کج نگردد و آن پارچه را بالای آن تخته ها بپیچند و آنرا خسته بندو تربند نیز گویند و در عربی جبیره خوانند. ( آنندراج ). پارچه ای که در شکسته بندی بکار برند و در روی تخته ها پیچند. ( ناظم الاطباء ). || بمعنی چوبهای کوچک که بر دست و پای شکسته بندند. || حبس و قید. ( غیاث اللغات ). کنده و زنجیر:
تخته بند آهنین افکند دی بر پای آب
چون ز شیدائی همی بگذشت زنجیر غدیر.اثیر اخسیکتی.غیر هفتادودو ملت کیش او
تخت شاهان تخته بندی پیش او.مولوی.تخته بند است آنکه تختش خوانده ای
صدر پنداری و بر در مانده ای.مولوی. || ( نف مرکب ) شکسته بند. استخوان بند. آروبند. مجبّر. || ( ن مف مرکب ) دست شکسته که به تخته بندند تا کج نشود. ( فرهنگ رشیدی ). بمعنی دست و پای شکسته که بر آن چوبها بسته باشند نیز آمده است. ( غیاث اللغات ). تخته بسته. || محبوس و در بند افتاده را نیز گفته اند. ( برهان ). محبوس و قیدی. ( غیاث اللغات ). محبوس. ( فرهنگ رشیدی ). کسی که او را بر تخته ها کشیده باشند.( آنندراج ). محبوس و در بند افتاده و گرفتار. ( ناظم الاطباء ):
نعل بینی باژگونه در جهان
تخته بندان را لقب آمد شهان
بس طناب اندر گلو و تاج دار
بر وی انبوهی که اینک تاجدار.مولوی.چو شد باغ روحانیان مسکنم
دراینجا چرا تخته بند تنم.حافظ.چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم.حافظ.تا چند در سفینه توان بود تخته بند
چون موج یک سراسر عمانم آرزوست.صائب ( از آنندراج ).
( ~. بَ ) (اِمر. ) ۱ - پارچة نازکی که به وسیلة آن تخته ای را به دست یا هر عضو شکسته می بندند. ۲ - زندانی، اسیر.
۱. (پزشکی ) پارچۀ نازک یا نواری که با تختۀ نازک روی عضوی که استخوانش شکسته باشد می بندند.
۲. (صفت ) چیزی که با تخته و نوار بسته شده باشد.
۱- ( اسم ) پارچه ای را گویند که چون کسی را دست بشکند یا از جا بدر رود تختها بر آن نصب کنندو آن پارچه را بر آن تختها و دست شکسته پیچند. ۲- نوعی از شکنجه که دست و پای کسی را با تخته ها بندند تا او حرکت نتواند کرد. ۳- دو تخته ای که کسی را در میان آن نهند و اره بر سرش کشندتا نتواند جنبد و آنگاه دو پاره اش کنند. ۴- ( صفت ) چیزی که با تخته و نواربسته شده. ۵- محبوس در بند افتاده گرفتار. یا تخته بند بودن. اسیر و گرفتار و در بند بودن.یا تخته بند بودن دکان. بسته بودن دکان تعطیل بودن دکان.
تَخته بَند یا قاپوق وسیله ای بود در قدیم که برای تنبیه و شکنجه یا ثابت نگه داشتن فرد قبل از سر بریدن به کار برده می شد. تخته بند از تخته ای چوبی تشکیل شده که بر یک یا دو ستون چوبی استوار است و در آن تخته، سه سوراخ، یکی برای سر و دو سوراخ دیگر برای دست ها جاسازی شده است.
تخته بند کردن افراد در قدیم برای خوارداشت آن ها در معرض همگانی یا شکنجه آن ها صورت می گرفت. هدف اصلی از تخته بند کردن دادن شکنجه روانی به فرد بزهکار بود؛ ولی در سده های میانه در اروپا تماشاگران مجاز بودند که به سوی فرد تخته بندشده، میوه گندیده و سنگ پرتاب کنند و او را به باد دشنام بگیرند. تنبیه با تخته بند در سده های میانه و در زمانی که هنوز تنبیه مجرم با زندان های درازمدت رواج نداشت در سراسر اروپا وجود داشت.
نمونهٔ کاربرد این واژه در ادبیات فارسی: چامه ای از حافظ شیرازی:
پارچة نازکی که به وسیلة آن تختهای را به دست یا هر عضو شکسته میبندند.
زندانی، اسیر.
💡 نه بخشش تو حلق گهر در قنب کشد نه همّت تو اطلس را تخته بند کرد
💡 بسم نیست این کاندرین روز چند هوا کرد خواهد مرا تخته بند؟
💡 تخته بند آهنین افکند دی بر پای آب چون ز شیدائی همی بگسست زنجیر غدیر
💡 عطار مرد عشقی فانی شو از دو عالم کز لنگر نهادت در بند تخته بندی
💡 تخته بندی نهد از هیزم برپای اثیر تاکش آتش کده،مطمورۀ زندان گردد