تاسع

لغت نامه دهخدا

تاسع. [ س ِ ] ( ع ص )نهم. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( فرهنگ نظام ): در آخر مجلد تاسع سخن روزگار امیر مسعود رضی اﷲعنه بدان جایگاه رسانیدم که وی عزیمت درست کرد، رفتن بسوی هندوستان [ را ] و تا چهار روز بخواست رفت و مجلدبر آن ختم کردم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 662 و چ فیاض ص 664 ). || نُه گرداننده. ( منتهی الارب ).

فرهنگ معین

(س ِ ) [ ع. ] (اِ. ) نهم.

فرهنگ عمید

نهم، نهمی.

فرهنگ فارسی

نهم، نهمی
نهم.

ویکی واژه

نهم.

جمله سازی با تاسع

💡 سقف مرفوعت سپهر عاشر است اندر زمین صحن دلخواهت بهشت تاسع اندر آسمان

💡 ز قصر قدر رفیع وی اولین پایه رواق تاسع افلاک را بود عاشر

💡 درگاه ترا خوانده فلک طارم عاشر مأوای ترا گفته ملک جنت تاسع

💡 با رفعت تو پست بود گنبد ثامن با همت تو خرد بود قبهٔ تاسع

💡 محمد بن علی تاسع الائمه تقی که بحر همت او است بی کرانه یَمی