بیکبار
مترادفها
بیحیا، بیشرم
لغت نامه دهخدا
بیکبار. [ ب ِ ی َ / ی ِ ] ( ق مرکب ) ( از: ب + یک + بار ) ناگاه. ( آنندراج ). یکبارگی و ناگاه. بی خبر. دفعتاً. ( ناظم الاطباء ). || یکباره. بالتّمام:
از بند شبانروزی بیرون نهلدْشان
تا خون برود از تنشان پاک بیکبار.منوچهری ( دیوان ص 155 ).
فرهنگ معین
(به یکبار ) (بِ ) (ق. ) ناگهان.
فرهنگ فارسی
یکبارگی و ناگاه. بی خبر. دفعتا. یا یکباره. بالتمام.
ویکی واژه
ناگهان.
جمله سازی با بیکبار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اگر آلایش خلق گنه کار در آن دریا فرو شوئی بیکبار
💡 آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت از پسش جامه دران خلق بیکبار برفت
💡 بیکبار چون مه فرو رفت اگرچه که یک یک برآمد چو اختر شکوفه
💡 تمامت عاشقان پروانه کردار بر شمع وصالش را بیکبار
💡 جای دیگر گفت: فَأَجْمِعُوا کَیْدَکُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفًّا، فرعون گفت ایشان را: همه هام سخن و هام دل و هام آهنگ باشید در ساز خویش. پس همه بهم بهامون آئید بیکبار برگتار. همه بیامدند و گفتند: یا مُوسی إِمَّا أَنْ تُلْقِیَ یعنی عصاک وَ إِمَّا أَنْ نَکُونَ نَحْنُ الْمُلْقِینَ لعصیّنا و حبالنا. چون روی بروی آوردند، بموسی گفتند: یا موسی تو پیشتر عصای خود بیفکنی یا ما پیشتر بیفکنیم آنچه با ما است؟
💡 ندارم عقل و هوشم شد بیکبار حجاب من منم از پیش بردار