ذوبان

لغت نامه دهخدا

ذؤبان. [ ذُءْ ] ( ع اِ ) ج ِ ذئب. گرگان. اذؤب. ذؤبان العرب؛ دزدان و صعلوکان عرب. ( مهذب الاسماء ).
ذوبان. [ ذَ وَ ] ( ع مص ) آب شدن. ذوب. گداختن. ( دهار ). گداخته شدن. ( تاج المصادر بیهقی ). گداز. گدازش. ( مهذب الاسماء ). || ذوبان شمس. سخت گرم شدن آفتاب. || ذبول. || بی قراری. ( غیاث ). || واجب شدن حق. ( تاج المصادربیهقی ).
ذوبان. ( ع اِ ) باقی پشم یا موی بر گردن شتر یا اسپ. ذئبان. ذیبان.
ذوبان. [ ذَ ] ( ع اِ ) صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: بفتح ذال معجمه و سکون واو قسمی ازاقسام بحران است. و شرح و معنی آن در ضمن معنی بحران گذشت. || و نیز همین صورت به معنی دزدان و صعالیک آمده است، چنانکه ذؤبان. ذؤب الشعراء.

فرهنگ معین

(ذَ وَ ) [ ع. ] (مص ل. ) آب شدن، گداختن.

فرهنگ عمید

۱. گداختن، گداخته شدن.
۲. سخت شدن گرمی آفتاب.

فرهنگ فارسی

گداختن، گداخته شدن، سخت شدن گرمی آفتاب
۱ - ( مصدر ) آب شدن گداختن. ۲ - ( اسم ) گدازش گداز.
باقی پشم یا موی بر گردن شتر یا اسپ.

ویکی واژه

آب شدن، گداختن.

جمله سازی با ذوبان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 و این زادن بدان باشد که چون مرید صادق در ابتدا بر قضیه «والدین جاهدوا فینا» قدم در راه طلب نهد و بکمند جذبات عنایت روی دل از مألوفات طبع و مستلذات نفس بگرداند و متوجه حضرت عزت گردد حضرت عزت بر سنت «لنهدینهم سبلنا» جمال شیخی کامل و اصل در آینه دل او برو عرضه کند سالک نه مجذوب که مجذوبان شیخی را نشایند اگرچه سالک هم مجذوب باشد اما مجذوب سالک دیگرست و مجذوب مطلق دیگر.

💡 و گفت: هرکه را توانایی به خدای بود همیشه توانگر است و هرکه را توانگری به کسب خویش بود همیشه فقیر بود. به اول مجذوبان را می‌خواهد و به آخر مجاهدان را، چنانکه گفت خدای را در سرا نعمت فضل است و در ضرا نعمت تطهیر. تو اگر بنده باشی در سرا باش.

💡 رو ز مجذوبان مجو ای پرهنر اندرین ره هیچ چیزی جز نظر

💡 سالکان را خبر از حالت مجذوبان نیست این نه وردی است که ناخوانده توان فهمیدن