دلیلی

لغت نامه دهخدا

دلیلی. [ دَ ] ( ص نسبی ) منسوب به دلیل. قیاسی. ( از ناظم الاطباء ). || ( اِ ) نوعی از سیب است. ( غیاث ) ( آنندراج ).
دلیلی. [ دَ ] ( حامص ) دلیل بودن. راهبری. رهبری. بلدی. هدایت. بلد راه بودن:
طمع چون کردی از گمره دلیلی ؟
نروید هرگز از پولاد شمشاد.ناصرخسرو.
دلیلی. [ دِل ْ لی لا] ( ع مص ) راهنمایی کردن و ارشاد و هدایت کردن. ( از اقرب الموارد ). دلالة. دلولة. و رجوع به دلالة و دلولةشود. || ( اِ ) به معنی دلالة است، یا علم راه بر در دلالة، یا رسوخ وی در آن. ( از منتهی الارب ).
دلیلی. [ دُ ل َ ] ( ص نسبی ) منسوب به دُلَیْل که نام جدابوالحسین احمدبن عبداﷲ است. ( از الانساب سمعانی ).

فرهنگ فارسی

راهنمایی کردن و ارشاد و هدایت کردن.

جمله سازی با دلیلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر دلیلی باید این را هست کردارت دلیل ور گواهی باید این را هست کردارت گوا

💡 گفتن این که چیزی هست این پرسش را پیش می‌آورد که آیا آن چیز بنا به دلیلی خاص برای مثال بنا به ماهیت خودش هست یا نه.

💡 این دلیلیست که در صورت خوبان همه خلق گشته حیران جمالند و همه آن طلبند

💡 گر دلیلی باید این را داستان او بخوان ور نشانی باید این را روزگار او ببین

💡 بر محبّت چه دلیلی ست فدا کردنِ جان عید درکیشِ قدیم است ولی قربان کو

دله یعنی چه؟
دله یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
عزیز دل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز