لغت نامه دهخدا
خشگ. [ خ ِ ] ( اِ ) درختچه ای است در جنوب ایران. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خشگ. [ خ ِ ] ( اِ ) درختچه ای است در جنوب ایران. ( یادداشت بخط مؤلف ).
درختچه ایست در جنوب ایران
💡 منم که خشگ نیارم ازین سپس که کند بخون ابن یمین دوست دست تر ناخن
💡 که میغهای دژم را بخشگ سال اندر یمین شاه معونت کند به فتح الباب
💡 بخشگسال کرم آز تشنه لب دیده ز ابر خامه تو آنچه کودک از دایه
💡 آتش زده بر خشگ و تر هستی عاشق تا که به بر همچو گل سرخ قبا سبز
💡 نی پس و پیش ماند و زیر و زبر نی چپ و راست هم نه خشگ و نه تر
💡 چراگاه دشمن به خشگی دی شد بدی پیش از این هرگهی چون بهاری