خرامیده
مترادفها
قدمزده، گامگام رفته
لغت نامه دهخدا
خرامیده. [ خ َ دَ / دِ ] ( ن مف ) بناز و تکبرراه رفته. با ناز ره سپرده. با تکبر راه طی کرده.
فرهنگ معین
(خَ دِ ) (ص مف. ) به ناز و تکبر و زیبایی و وقار رفته.
فرهنگ فارسی
(اسم ) بناز و تکبر و زیبایی و وقار رفته
ویکی واژه
به ناز و تکبر و زیبایی و وقار رفته.
جمله سازی با خرامیده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بر سر دست خرامان سوی خاکت بردند نازنین پای تو گامی نخرامیده هنوز
💡 تو در چمن دولت و در باغ وزارت چون ابر خرامیده و چون سرو چمیده
💡 ای در سرای کسب خرامیده مردوار از هفت خوان گذشته و در هشت خوان شده
💡 چو سرو ناز خرامیده ای میان چمن نظر ز روی عنایت به ما نکردی هیچ
💡 باز خرامیده سوی قبهٔ اسلام وز تو هدی قدر و اقتدار گرفته
💡 ندانم کجا رفتم از خویش بیدل به یاد خرامی خرامیده بودم
💡 عروس جوان با لباسی سفید و بسیار زیبا، خرامیده به سوی جایگاه خود در سالن جشن رفت و نگاه تمام مهمانان را به سمت خود خیره کرد.
💡 در آن شعر کلاسیک و قدیمی، شاعر از زنی توصیف کرده که خرامیده از میان گلهای سرخ عبور میکند و زیبایی طبیعت را با خود به همراه میآورد.
💡 او با قدمهایی آرام و خرامیده بر روی مسیر پر از برگهای پاییزی قدم میزد و از صدای خشخش برگها زیر پای خود لذت میبرد.