شمع به معنای یک منبع نور است که از موم یا پارافین ساخته میشود و دارای یک فیتیله در وسط خود است. وقتی فیتیله روشن میشود، شمع شروع به سوختن کرده و نور و گرما تولید میکند.
ویژگیها و کاربردها
منبع نور: آنها به عنوان یک منبع نور در زمانهایی که برق وجود ندارد یا برای ایجاد فضایی خاص و رمانتیک استفاده میشوند.
زینتی: شمعها به عنوان دکوری و زینتی در خانهها، مراسمها و جشنها به کار میروند. طراحیهای مختلف و رنگهای متنوع آنها باعث شده که در تزیینات بسیار محبوب باشند.
مناسبتها و مراسم: آنها در مراسمهای مذهبی، جشنها، و مناسبتهای خاص مانند تولدها، عروسیها و مراسم یادبود استفاده میشوند.
در فرهنگ و ادبیات: شمع در ادبیات فارسی نماد عشق و روشنایی است، که با سوزانیدن خود به معشوق نور میبخشد و نماد فداکاری و شور عاشقانه را تجسم میکند.
شمع. [ ش َ ] ( ع مص ) بازی و مزاح کردن. ( منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). بازی کردن. ( از تاج المصادر بیهقی ) ( دهار ). || پریشان و متفرق شدن چیزی. || ترک دادن چیزی را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
شمع. [ ش َم ْ / ش َ م َ ] ( ع اِ ) موم شمع ( و آن مولد است ). ( منتهی الارب ). موم عسل که از آن برای روشنایی استفاده کنند. ( از اقرب الموارد ). موم. ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ) ( از غیاث ) ( دهار ) ( مهذب الاسماء ) ( منتهی الارب ). ابومونس. ( از منتهی الارب ) ( دهار ). بومونس. ( یادداشت مؤلف ). شما. عسو. ( از منتهی الارب ). به فارسی موم نامند، زرد و سرخ او را به تکرار گداختن و در آب سرد ریختن و آویختن در ماهتاب سفید میکنند و استعمال طبی دارد. ( از تحفه حکیم مؤمن ). او را به رومی فاروس، فیرین و فیرونا هم گویند و به هندی بکن و به فارسی موم گویند و بهترین نوع موم آن است که رنگ او به سرخی مایل باشد و نیک چرب بود و بوی عسل از او به مشام آید. ( از صیدنه ابوریحان بیرونی ). || آنچه برای روشنی سوزند.( منتهی الارب ). آنچه برای روشنایی سوزند و گفته اند شمع ( به تحریک ) کلام عرب است و شمع ( به سکون ) از لغات مولده می باشد. ( آنندراج ) ( از غیاث ) ( ناظم الاطباء ).
|| شماله. آن چیز که از موم و یا پیه ساخته برای روشنایی می سوزانند. ( ناظم الاطباء ). در فارسی به سکون میم مستعمل است بمعنی چیزی که از موم یا از پیه ساخته روشن می کنند و این مجاز است از قبیل تسمیةالشی باسم مادته و آن را به فارسی شماله گویند. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( بهار عجم ). آتشین جولان، مهر فروغ، شب افروز، گدازیافته، جان سوز، نیم سوز، ماتم زده از صفات؛ و انگشت، دست، قلم، کلک، علم، الف، مصرع، خوشه، شاخسار، عروس، از تشبیهات اوست. ( آنندراج ). وسیله روشنایی از پیه گداخته به قطر انگشتی و بیشتر و کم و بیش به درازی دو انگشت و فتیله ای در میان. چیزی از پیه گداخته به قطر انگشتی کرده که روشنایی را سوزند. قسم عادی آن را شمع پیهی و قسم اعلای آنرا شمع کافوری نامند و امروزه برای سوزاندن در مساجد و تکایا از مواد کم بها سازندش. با افروختن و روشن کردن، کشتن، مردن، خاموش کردن، خاموش شدن و زدن مستعمل است. ( یادداشت مؤلف ):
گر چراغی ز پیش ما برداشت
باز شمعی بجای او بنهاد.
(شَ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - موم. ۲ - آلتی که از موم یا پیه سازند و در میان آن فتیله ای قرار دهند و آن را برفروزند تا روشنایی دهد. ۳ - آلتی در انتهای سیلندر و روی سرسیلندر که روی موتور اتومبیل نصب می شود.
۱. موم، ماده ای که از مخلوط پیه، آهک و اسید سولفوریک می سازند و میان آن برای روشن کردن فتیله قرار می دهند.
۲. وسیله ای است در موتور اتومبیل که در سرسیلندر قرار دارد و به وسیلۀ آن جرقه به داخل سیلندر زده می شود و گاز منفجر می گردد.
( اسم ) ۱ - موم. ۲ - آلتی که از موم یا پیه سازند و در میان آن فتیله ای قرار دهند و آن را بر افروزند تا روشنایی دهد شماله. ۳ - چراغ قندیل. ۴ - آلتی است که در انتهای سیلندر در موتور اتومبیل نصب میشود. برق موتور که با حرکت متناوب دلکو به سر شمعها می رسد طوری تنظیم شده که به هنگام فشردگی بخار بنزین در انتهای سیلندر جرقه ای از انتهای شمع ساطع شده باعث انفجار بنزین و حرکت موتور می گردد. ۵ - تیری که برای جلو گیری از ریزش دیوار پشت آن نصب کنند شمعک. یا شمع آسمان. آفتاب. یا شمع آسمان. آفتاب. یا شمع الهی. ۱ - قر آن مجید. ۲ - دین اسلام. ۳ - آفتاب شمس. ۴ - ماه قمر. یا شمع جمع. آن که رونق بخش محفل انس است. یا شمع زرین لگن. آفتاب. یا شمع سحر. عمود صبح صبح کاذب ( صبح صبحی ) آفتاب. یا شمع عارض. صورتی که مانند شمع روشن و فروزانست. یا شمع عالمتاب. آفتاب. یا شمع فلک. ۱ - آفتاب ۲ - ماه. ۳ - هر یک از ستارگان. یا شمع مجلس ( محفل ) شمع جمع. یا شمع مزعفر. آفتاب. یا شمع هدی. پیغامبر اسلام (ص ). یا شمع یهودی وش. شراب لعلی می سرخ.
بازی و مزاح کردن یا ترک دادن چیزی را
{candela} [فیزیک] واحد شدت نور در دستگاه بین المللی یکاها (SI )، برابر با 1/60 شدت نور گسیل شده از یک سانتی متر مربع تابشگر جسم سیاه، که در دمای ذوب پلاتین کار می کند
{shore} [علوم نظامی] الوارهای قابل حمل برای مهار صدمات واردشده به کشتی یا کمک به بر پا نگه داشتن آن در حوض خشک
شِمَع (Shema)
در یهودیت، دعایی از تورات در تصدیق رابطۀ خاص یهود با خدا، که مؤمنان یهود هر بامداد و هر شامگاه می خوانند و با این جمله در زبان عبری آغاز می شود: بشنو ای اسرائیل (شمع اسرائیل)، خداوند خالق ما خدای یگانه است.
شمع (موتور). شمع (موتور)(spark plug)
وسیله ای برای ایجاد جرقه در سیلندر موتور بنزینی، برای اشتعال مخلوط سوخت و هوا. شمع اساساً از دو الکترود تشکیل می شود که نسبت به هم عایق اند. چکش برق (دلکو) برق را با ولتاژ بالا، حدود ۱۸هزار ولت، به الکترود میانی شمع می رساند. در نوک الکترود که داخل سیلندر قرار دارد، جریان الکتریکی از یک الکترود به الکترود دیگری جهش می کند که به بدنۀ موتور متصل است و بدین ترتیب، جرقه ایجاد می شود.
💡 امشب که خیال رخ او شمع نظر بود با دل نمک لعل لبش داغ جگر بود
💡 شمع آمد و گفت: خویشتن میتابم جان میسوزم به درد و تن میتابم
💡 چون به یک دم جمله چون شمعی فروخواهیم مرد پس چرا چون شمع باید دید چندین تف و تاب
💡 شمعِ ما را هیچ نوری گو مبخش کفرِ ما را هیچ ایمان گو مباش