لغت نامه دهخدا
دردست. [ دَ دَ ] ( ص مرکب ) موجود و مهیا. ( آنندراج ). آماده. حاضر. مهیا. ( ناظم الاطباء ).
- در دست دادن؛ تسلیم کردن. ( ناظم الاطباء ).
- || غدر و خیانت نمودن. ( ناظم الاطباء ).
دردست. [ دَ دَ ] ( ص مرکب ) موجود و مهیا. ( آنندراج ). آماده. حاضر. مهیا. ( ناظم الاطباء ).
- در دست دادن؛ تسلیم کردن. ( ناظم الاطباء ).
- || غدر و خیانت نمودن. ( ناظم الاطباء ).
💡 دوا نامحرم دردست و مرهم خصم ناسورست بلی الماس را با داغ محرم میتوان کردن
💡 الماس دارای چهار فرایند سیماس با ولتاژ بالای [نیازمند شفافسازی] دردسترس است.
💡 این پروژه دردست احداث ۱۱ تقاطع و ۱۹ پل دارد. دومین پل بلند کشور بعد از پل لالی خوزستان در این بزرگراه با ارتفاع ۱۳۲ متر در حال ساخت است.
💡 مگر بادهاست عشق او که هم دردست و همدرمان کرا یک روز درد افزود دیگر روز درمان شد
💡 به این معنی که مرکز جرم دردستگاه مختصات دکارتی سه جهت برای حرکت دارد.