دوست

کلمه دوست در زبان فارسی به معنای رفیق یا یار است و به شخصی نسبت داده می‌شود که با فرد دیگری رابطه‌ای نزدیک و صمیمانه دارد.

تعریف: 

دوست به فردی گفته می‌شود که با او احساس نزدیکی، محبت و اعتماد داریم. این رابطه می‌تواند شامل اشتراک تجربیات، احساسات و حمایت‌های متقابل باشد.

انواع:

رفاقت نزدیک: این نوع شامل روابط عمیق‌تری است که در آن افراد به یکدیگر اعتماد دارند و می‌توانند احساسات و افکار خود را به راحتی با یکدیگر در میان بگذارند.

رفاقت سطحی: این نوع رفاقت ممکن است بیشتر به تعاملات اجتماعی و آشنایی‌های غیررسمی محدود باشد و به عمق دوستی نزدیک نرسد.

اهمیت:

دوستی‌ها نقش مهمی در زندگی انسان‌ها دارند. آن‌ها می‌توانند به عنوان منبع حمایت عاطفی، اجتماعی و حتی روانی عمل کنند و در زمان‌های سخت به یکدیگر کمک کنند و لحظات خوشی را با هم به اشتراک بگذارند.

لغت نامه دهخدا

دوست. ( ص، اِ ) محب و یکدل و یکرنگ. ( ناظم الاطباء ) ( برهان ). خیرخواه و یار و رفیق. ( ناظم الاطباء ). یار. ( شرفنامه منیری ). مقابل دشمن و این ظاهراً در اصل دوس بوده که به معنی چسبیدن و پیوستن به چیزی است و به مرور ایام از معنی اصلی مهجور گشته به معنی مأخوذ شهرت گرفته پس دوست و دوستان هر دو مزید علیه این باشند از عالم ( از قبیل ) دست رست و دسترس و مست و مستان. ( از آنندراج ). مقابل دشمن مأخوذ از دوسیدن به معنی چسبیدن و پیوستن چون دوتن با هم به جان و دل پیوندند هر کدام آن دیگری را دوست باشد و دوست در اصل دوس بوده، صیغه امر به معنی مفعول و «تاء» در آخر زاید است از قبیل کوس و کوست به معنی نقاره و بالش و بالشت به معنی تکیه. ( از غیاث ). مأنوس و آشنا و یار و همدل. آنکه نیک اندیشد و نیک خواهد. مقابل دشمن که بد اندیشد و بد خواهد. محب. حباب. صفی. غاشیة. عشیر. این کلمه با بودن و شدن و گرفتن و داشتن صرف و با کلماتی ترکیب شود چون: خدادوست، میهن دوست. نوع دوست. مردم دوست. حق دوست. پول دوست و غیره مقابل دشمن. خلاف دشمن: دوست خالص؛ رفیق شفیق. دوستی که رفاقت وی عاری از هرگونه شایبه و آلایش است. ( یادداشت مؤلف ). صدیق. حبیب. ( منتهی الارب ) ( ترجمان القرآن ) ( دهار ). ولی. ( منتهی الارب ). ( ترجمان القرآن ). خلیل. ( منتهی الارب ) ( ترجمان القرآن ) ( دهار ). مولی. ( منتهی الارب ) ( ترجمان القرآن ). حب. ( ترجمان القرآن ). ولی. اخ. خلیط. ( دهار ). ودید. خدن. خدین. خلم. ( منتهی الارب ) ( دهار ). ودود. وَد. وِد.وُد. دِمج. مسیح. شق. شخل. شخیل. خلص. عشیر. لفیف. خِل. خِلة. سرسور. خلصان. ( منتهی الارب ). صفی. سجیر. خُمالی. خلیل. خمال. خِمل. ( منتهی الارب ). صمیم. ضن. ( دهار ). بطانه. ولیجة.

فرهنگ معین

(ص. ) ۱ - یار، همدم. ۲ - عاشق. ۳ - معشوق.

فرهنگ عمید

۱. [مقابلِ دشمن] یار، همدم، رفیق مهربان.
۲. دوست دارنده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): خدادوست، وطن دوست، شاه دوست.

فرهنگ فارسی

یار، همدم، رفیق مهربان، ضددشمن، دوست دارنده
( صفت ) ۱ - یار رفیق مقابل دشمن. ۲ - عاشق. ۳ - معشوق شاهد. ۴ - در ترکیبات بمعنی ( دوست دارنده ) آید: بشر دوست خدا دوست سفر دوست وطن دوست.

جملاتی از کلمه دوست

بیابی سرّ پیشان آخر ای دوست برون آئی مثال مغز از پوست
در ره عشاق گشتم بانوااز وصل دوست ای مخالف کج مبین زیرا براه راستم
اینجهان را چو نقش دان و چو پوست دشمن است ارچه مینماید دوست
مرا ز دوستی دوست دشمنان بیشند اگرچه دوست نباشند دشمن خویشند
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم