مهتر

«مهتر» واژه‌ای فارسی است که به معنای بزرگ‌تر، برتر یا فردی با جایگاه بالاتر به کار می‌رود. این کلمه برای اشاره به کسی استفاده می‌شود که از نظر سن، مقام یا تجربه نسبت به دیگران برتری دارد. در گذشته، این واژه بیشتر در ساختارهای اجتماعی و درباری به کار می‌رفت و به شخصی اطلاق می‌شد که مسئولیت یا مقام مهمی بر عهده داشت. یکی از معانی رایج آن در متون کهن، رئیس یا سرپرست یک گروه یا مجموعه است. در این معنا، مهتر کسی است که دیگران از او پیروی می‌کنند و تصمیم‌های اصلی تحت نظر او گرفته می‌شود. در ادبیات فارسی، این کلمه گاهی در برابر واژه «کهتر» به کار می‌رود و این تقابل نشان‌دهنده تفاوت میان بزرگ‌تر و کوچک‌تر است. این واژه علاوه بر اشاره به مقام، می‌تواند مفهومی اخلاقی نیز داشته باشد و به فردی دانا، باتجربه و شایسته احترام اطلاق شود که در این حالت، بیشتر به خرد و رفتار فرد مربوط می‌شود تا مقام رسمی او. در برخی دوره‌های تاریخی، «مهتر» عنوان شغلی مشخصی نیز بوده است، مانند مهتر اصطبل که مسئول نگهداری و نظارت بر اسب‌ها در دربار یا خانه‌های بزرگ بوده است. این معنا نشان‌دهنده کاربرد عملی واژه در زندگی گذشته است. از نظر زبانی، این کلمه واژه‌ای رسمی و ادبی محسوب می‌شود و امروزه بیشتر در متون تاریخی، ادبی یا رسمی دیده می‌شود. استفاده از آن در گفتار روزمره کمتر است، اما همچنان بار معنایی احترام‌آمیز دارد.

لغت نامه دهخدا

مهتر. [ م ِ ت َ ] ( ص تفضیلی )بزرگتر. با مقام و منزلت و مرتبت برتر:
چو شاه تو بردر مرا کهترند
تو را کمترین چاکران مهترند.فردوسی.چنین چیزها از وی [خواجه ] آموختندی که مهذب تر و مهترتر روزگار بود. ( تاریخ بیهقی ).
خنک آنکس را کو چاکر چاکرت بود
چاکر چاکرت از میر خراسان مهتر.؟ ( از لغت نامه اسدی ). || بزرگتر به سال. ( ناظم الاطباء ). سالخورده تر:
به کهتردهم یا به مهتر پسر
که باشد به شاهی سزاوارتر.فردوسی.برادر تو دانی که کهتر بود
فزون تر بر او مهر مهتر بود.فردوسی.برادر دو بودش دو فرخ همال
از او هر دو آزاده مهتر به سال.فردوسی.به مهتر پسر داد بلخ و هری
فرستاد بر هر سوئی لشکری.فردوسی.نهانی بدو گفت مهتر پسر
که از ما که بود ای پدر تاجور.فردوسی.که ارجاسب را بود مهتر پسر
به خورشید تابان برآورده سر.فردوسی.بگفتم که تو بازگو مر مرا
اگر مهتری یا که می کهتری.نجیبی.برادر مهتر ایشان [ فرزندان ] روی به تجارت آورده سفری دوردست اختیار کرد. ( کلیله و دمنه ). || بزرگ. کلان. بزرگ به جثه:
ز دست دگر شیر مهتر ز گاو
که با چنگ ایشان نبد توش و تاو.فردوسی.یکی پیشرو بود مهتر ز پیل
به سر بر سرون داشت همرنگ نیل.فردوسی.در اول ماه جمادی الاَّخر به سال چهارصد و نودونه در آسمان علامتی پدید آمد هر شبی نماز شام پدید آمدی تا نیم شب یا زیادت چون ستونی یا مهتر از روی زمین تابه کبد آسمان. ( تاریخ سیستان ). نه هرچه به قامت مهتر به قیمت بهتر. ( گلستان سعدی ). || بزرگ به مقدار و وسعت یا گنجایش. فراخ تر. وسیعتر. کلان تر: شهری است با هوای تن درست... و از جیرفت مهتر است. ( حدود العالم ).
خدای در سر او همتی نهاد بزرگ
از آسمان و زمین مهتر و فزون صد راه.فرخی.مهتر بودخزانه زر تو از خزر
بهتر بود قمطره عود تو از قمار.منوچهری.میگویند کی به هزار گام شیراز مهتر بوده ست [ از اصفهان ]. ( فارسنامه ابن البلخی ص 132 ). || رئیس و سردار قوم. ( آنندراج ). رئیس و سردار و امیر و بزرگ و حاکم و فرمانروا. ( ناظم الاطباء ). ابن حلا. اوزن. تبن. جبهه. جحجح. جحجاح. جخب. رأب. رت. رئیس. ریس. روق. صمد. صیابه. عبقری. عراعر. عصفور. علم. علود. عمود. عمیثل. عیر. عین. غرة. غطراف. غطریف. قرم. قرن. قرهب. قریع. قمقام. قیل. کوثر. مجلجل. مخراق. مخط. مراس. مشوذ. معصب. مغذمر. مقارع. مقرم. مقروع. مقول. ملحلح. ناب. وجه. وحی. هامه. ( منتهی الارب ). سید. سری. ( دهار ). عریف. ( زمخشری ). مولا. مولی. خواجه. صاحب. حلاحل. عمید. زعیم. صندید. همام. نقیب. رأس. بدر. سر. سرور.قرم. ساند. اسود. غطریف. غرنیق. ثور. اسن. بزرگ. آقا. گردن. ( از یادداشت مؤلف ):

فرهنگ معین

(مِ تَ ) (ص تف. ) ۱ - بزرگ، رییس، سرور. ۲ - (اِ. ) خدمتکار ستور. ج. مهتران.

فرهنگ عمید

۱. کسی که در طویله اسب ها را تیمار می کند.
۲. (صفت ) [قدیمی] بزرگ تر، کلان تر.
۳. (اسم، صفت ) [قدیمی] رئیس و سردار.

فرهنگ فارسی

بزرگتر، کلانتر، رئیس و سردار قوم، کسی که درطویله خدمت وتیماراسبهارامیکند
( صفت ) ۱ - بزرگتر کلانتر: [ بر کیارق... چون ملکشاه وفات یافت مهتر فرزندان او بود. ] ۲ - بزرگتر قوم رئیس سرور: [ ناگاه مهتر پریان که زیر آن درخت نشستنگاه داشت... بیامد. ] ۳ - پیغمبر رسول: مهتر موسی توضیح چون در مورد پیغمبران جز محمد (ص ) استعمال شود اسم آنان پس از [ مهتر ] آید. ۴ - پیغمبر اسلام (ص ). توضیح درین صورت غالبا بطور اطلاق ( بدون قید ) استعمال شود. ۵ - عنوان عیاران: [ مهتر نسیم مهتر نعیم مهتر محمود ( که در اسکندر نامه و غیره آمده ). ۶ - رئیس خواجگان شاه در عصر صفویه ( فلسفی. شاه عباس ۷ ) ۴:۴ ۴٠۸:۲ - کسی که از اسب پرستاری و نگهبانی کند.
خرف شده از پیری و آنکه از روی دیوانگی و جنون سخن می گوید ٠ پیر خرف ٠ پیر بسیار گوی ٠

ویکی واژه

آنکه اسب را تیمار و حفاظت می‌کند، جمع مهتران.
(قدیم): نام و عنوانی برای پیغمبران بویژه پیغمبر اسلام.
سرور، رئیس.بزرگتر، مسن‌تر. برادر که مهتر به خاور به رنج/ به سر بر ترا افسر و زیر گنج «فردوسی»

جمله سازی با مهتر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مهتر دینست، وز دین گشتنش در عهد نیست هر کسی از دین بگشت اندر جهان کافر شود

💡 بسی مهتر و کهتر از من گذشت نخواهم من از خواب بیدار گشت

پوشینه یعنی چه؟
پوشینه یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز