مغزدار

لغت نامه دهخدا

مغزدار. [ م َ ] ( نف مرکب ) مقابل بی مغز، چون بادام مغزدار. ( آنندراج ). هر چیزی که دارای مغز باشد وچیزی که پرمغز باشد. ( ناظم الاطباء ). دارای مغز. مغزآکنده. پرمغز. زاهق. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- حرف مغزدار؛ حرف معقول ته دار. ( آنندراج ). سخن پرمغز. سخن پرمعنی:
سعی کن تا از تو ماند حرفهای مغزدار
دیرتر پوسیده می گردد ز اعضا استخوان.شفیع اثر ( از آنندراج ).- دُرِّ مغزدار سخن؛ گوهر گرانبهای گفتار. سخن پرمعنی و عمیق:
گهر ز خویش تهی می شود حباب صفت
گهی که جلوه دهد درّ مغزدار سخن.محمدسعید اشرف ( از آنندراج ).- زبان مغزدار؛ کنایه از زبان چرب و فصیح. ( آنندراج ):
در آن ساعت که از وصف لبت شیرین شود کامم
بده یارب زبان مغزداری همچو بادامم.میرزا طاهر وحید ( از آنندراج ).- مردم مغزدار؛ مردم پرفکر مآل اندیش و مردم استوار. ضد بی مغز. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

مقابل بی مغز چون بادام مغزدار هر چیزی که پر مغز باشد.

جمله سازی با مغزدار

💡 کسی کز خرد،مغزدارد تهی ندارد زهر دوجهان آگهی

💡 زبان تیغ ترا نکته مغزدار آمد چو با دماغ بداندیشِ مُلک کرد قران

💡 ای لفظ شکّرین تو چون پنبه مغزدار چون پسته ات دهان بشکر خنده باز باد

💡 ندیمی، مغزداری، پوست پوشی به سر کار گویای خموشی

💡 بی مغز را کند دهن بسته مغزدار خوان تهی نهفته به سرپوش می شود

رویش یعنی چه؟
رویش یعنی چه؟
کرن یعنی چه؟
کرن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز