قشو. [ ق َ ش َ / شُو ] ( ترکی، اِ ) از ترکی قاشمق به معنی خاریدن. آلتی است از آهن با دندانه ها که اسب را بدان خارند. شانه ستورخانه. محسة. فرجون شانه که اسب را بدان پاک کنند و موهای ریخته و گرد و غبار آن دور سازند. خرخره آهنی که اسب را بدان خارند:
کشیدند گردان کوته نظر
صفی چون قشو از پی یکدگر.شفیع اثر ( در رزمیه، از آنندراج ).
قشو. [ ق َش ْوْ ] ( ع مص ) پوست باز کردن. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ): قشا الحَیَّةَ قشواً؛ پوست باز کرد از مار ( منتهی الارب )، نزع عنها لباسها. ( اقرب الموارد ). || برکندن پوست از درخت و جز آن و دست فرومالیدن بر آن تا برگش فروریزد. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ): قشا العود؛ قشره و خرطه. ( از اقرب الموارد ). || مالیدن و مسح کردن روی. ( منتهی الارب ). مسح کردن روی. ( منتهی الارب ): قشا الوجه؛ مسحه. ( اقرب الموارد ).
(قَ ) [ تر. ] (اِ. ) آلت فلزی دندانه دار که بر بدن چارپایان می کشند.
آلت فلزی دندانه داری شبیه شانه که به بدن چهارپایان می کشند تا چرک و کثافت پوست بدن آن ها پاک شود.
آلت فلزی دندانه دارکه ببدن چهارپایان می کشند
( اسم ) آلتی آهنی دارای دندانه چارپایان را بدان خارند تا کثافات پوست آنها پاک گردد: کشیدند گردان کوته نظر صفی چون قشو از پی یکدیگر. ( شفیع )
پوست باز کردن یا برکندن پوست از درخت و جز آن.
آلت فلزی دندانه دار که بر بدن چارپایان میکشند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همچنین فرماندهی قشون بر عهدهٔ «سردار مقتدر» (عبدالحمید خان غفاری) نهاده شد.
💡 لیکن هم ار به دیدهٔ معنی نظرکنی در پردهٔ قشور توان یافتن لباب
💡 به جان عاقلهٔ کائنات یعنی تو که کائنات قشور اند و حضرت تو لباب
💡 از کار قشون حال خوش از ما چه توقع کاین فرقه بر این گله شبان نیست پلنگ است
💡 العشق من الکون حیات و لباب و العیش سوی العشق قشور و جلود