شهرب
لغت نامه دهخدا
شهرب. [ ش َ رَ ] ( ع ص ) مرد کلانسال. ( منتهی الارب ). مرد کلانسال و شیخ. || ( اِ ) حوضچه زیر خرمابن. ( ناظم الاطباء ). شهربة، یکی. رجوع به شهربة شود.
شهرب. [ ش َ رَ ] ( اِخ ) نام یکی از ملوک آل نصر در حیره. ( از مجمل التواریخ و القصص ص 153 ).
فرهنگ فارسی
مرد کهنسال و شیخ
ویکی واژه
به معنی بسیار کهن ساتراپ و به زبان فارسی معاصر استان، ایالت.
جمله سازی با شهرب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 شهربانو دختر شه یزدجرد پیش خواند او را چنان کش شه سپرد
💡 نیست بیم محتسب در شهربند بیخودی می رود از خویش جویا مست لایعقل برون
💡 از ملک عشق عقل نیارد گریختن گرد جهان حصار شود شهربند او
💡 شهربانو با دو چشم اشکبار گفت ای بی بی! مرا معذور دار
💡 من شهربند لطف توام نه اسیر شروان کاینجا برون ز لطف تو خشک و تری ندارم