سیاه

سیاه

رنگ سیاه یا مشکی، رنگی است که هیچ بخشی از طیف قابل رؤیت را بازتاب نمی‌کند. به عبارتی دیگر، شامل تمامی رنگ‌ها در طیف قابل رؤیت است و گاهی به آن رنگ بی‌فام نیز اطلاق می‌شود. سیاه سیر به نام پرکلاغی نیز شناخته می‌شود و رنگ شبقی نوعی سیاه بسیار تیره است. در توصیف رنگ چشم، واژه مشکی بیشتر مورد استفاده قرار می‌گیرد. این رنگ یکی از نخستین رنگ‌هایی است که در دوره نوسنگی برای نقاشی بر روی دیواره‌های غار به کار رفته است. این رنگ می‌تواند با احساس قاطعیت مرتبط باشد. در متون مذهبی، این رنگ به دنیای زیرین و نامرئی اشاره دارد و به همین دلیل حس ناشناخته و پررمز و رازی را به همراه دارد و به عنوان نمادی از تاریکی و مرگ شناخته می‌شود. استفاده از این رنگ در دکوراسیون باعث می‌شود نور محیط جذب شده و فضا کوچکتر به نظر برسد. این رنگ می‌تواند تسخیرکننده، ناراحت‌کننده، عمیق و سنگین جلوه کند و نمادی از احساس افسردگی باشد. در طبیعت، این رنگ از کانی‌های معدنی، سرب و دوده به دست می‌آید. اگرچه به نظر می‌رسد رنگی ساده و اولیه باشد، اما انواع مختلفی از رنگ‌های سیاه در صنایع و حرفه‌های گوناگون مورد استفاده قرار می‌گیرد.

لغت نامه دهخدا

سیاه. ( ص ) در مقابل سفید. ( برهان ). اسود

فرهنگ معین

[ په. ] ۱ - (ص. ) آن چه به رنگ زغال است. متضاد سفید. ۲ - تیره، تاریک. ۳ - (اِ. ) رنگ زغال. ۴ - کسی که پوستش سیاه باشد، سیاه پوست. ۵ - حبشی. ۶ - شوم،بدیمن.، ~بازار بازاری که در آن قیمت اشیا را بیش از قیمت اصلی و رسمی خرید و فروش کنند.

فرهنگ عمید

۱. رنگی مانند رنگ زغال.
۲. (صفت ) هر چیزی که به رنگ زغال باشد.
۳. (صفت ) کسی که پوست بدنش سیاه باشد، حبشی، زنگی.
۴. (صفت ) تیره، تاریک.
۵. (صفت ) [مجاز] کم ارزش، پست.
۶. (صفت ) [مجاز] آلوده به گناه.
۷. (صفت ) [عامیانه، مجاز] کثیف، چرک.
۸. (صفت ) [مجاز] بدیمن، نامبارک.

فرهنگ فارسی

هرچیزی که برنگ ذغال باشد، تیره وتاریک، حبشی
۱ - ( صفت ) آن چه برنگ زغال باشد اسود ۲ - تیره تاریک. ۳ - ( اسم ) رنگ زغال سواد. توضیح تیره ترین رنگهاست و آن رنگی است خارج از دسته رنگهای اصلی و فرعی. چون این رنگ را به رنگ دیگر اضافه کنند آن را تیره سازد مقابل سفید. ۴ - کسی که سیاه پوست باشد. ۵ - حبشی زنگی. ۶ - اسب سیاه رنگ. ۷ - خط چهارم از جمله هفت خط جام ارزق. ۸ - ( صفت ) مست طافح سیاه مست. ۹ - نحس شوم. یا بازار سیاه. بازاری که در آن قیمت اشیائ را بیش از قیمت اصلی خرید و فروش کنند. یا ( میان ) سیاه و سفید فرق کردن ( تشخیص دادن ) خواندن و توانستن سواد داشتن.
نام اسب اسفندیار است و چون سیاه بوده بدین نام میخوانند

دانشنامه آزاد فارسی

نمایش سیاه بازی
از شخصیت های نمایش ایرانی. بازیگری در نمایش های تخت (رو) حوضی که کارش بر بنیاد بازی های دلقکی تک نفره استوار است. قبل از سیاهِ نمایش های سنتی روحوضی در «تعزیۀ مضحک»، یک نسخه خوان سیاه به نام قنبر (غلام حضرت امیر) با ته لهجۀ حبشی و رفتار خنده آور ظاهر می شد که دشمنان دین را هجو می کرد. بعدها همین سیاه با مایه های تندتری از مزاح و حرکت های شادی آور به دسته های دوره گرد نوروزی راه یافت. از لحاظ ظاهر، پوستی تیره تر از بشرۀ سیاه معمولی داشت و لهجه و کلامش عامیانه تر از عوام بود. مسائل را با بزرگ نمایی، گزافه گویی و زبان درازی مطرح می کرد. سیاه از اولین شخصیت های نمایش سنتی است که از لحاظ لهجه، و طرح گستاخانۀ مسائل با ارباب، داماد یا پسرش به شکلی اغراق آمیز برخورد می کرد. در دورۀ قاجار، پس از رونق کار دلقک ها و مسخرگانی مانند کریم شیره ای، حبیب دیوانه، شیخ حسین (شیپور)، اسماعیل بزاز، و کَل عنایت، کار سیاه بازها در دسته های تقلید و مطرب (روحوضی) نیز رواج گرفت. اکبر نایب جعفر، باباتیمور، و ذبیح الله ماهری از «سیاه» های معروف اواخر دورۀ قاجار بودند که با دسته های حسین آقاباشی، سیداحمد باشی و مؤید کار می کردند، و محل اجرای برنامه های شان قهوه خانه ها، باغ ها و پاتوق های عمومی بود. در دورۀ پهلوی اول دسته های تقلید در «بنگاه های شادمانی» متمرکز شدند و افرادی مثل ببراز سلطانی، مهدی مصری، رضا عرب زاده، و حسین یوسفی و بعدها سعدالله رحمت خواه (سعدی افشار) و محمود یکتا به سیاه بازی رونق دادند.
سیاه

جملاتی از کلمه سیاه

برون از عارض و زلف سیاهت بشب صبحی ز شامی برنیاید
چشم او چشم شاه را مانند آن بلای سیاه را مانند
همی تا بدین اندرون بود شاه پدید آمد از دور گرد سیاه
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم