لغت نامه دهخدا
سخت جانی. [ س َ ] ( حامص مرکب ) گران جانی:
آزاد کنم ز سخت جانی
وآباد کنم به سخت رانی.نظامی.شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.شکیبی ( از آنندراج ).
سخت جانی. [ س َ ] ( حامص مرکب ) گران جانی:
آزاد کنم ز سخت جانی
وآباد کنم به سخت رانی.نظامی.شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.شکیبی ( از آنندراج ).
حالت و کیفیت سخت جان.
گران جانی
{hardiness, stress tolerance} [کشاورزی-زراعت و اصلاح نباتات] میزان مقاومت موجود زنده در مقابل تنش های محیط
میزان مقاومت موجود زنده در مقابل تنشهای محیط.
💡 تا نگردد سختجانی دستگاه انفعال استخوان در پیکر ما می شود پنهان سفید
💡 گر سختجانی دل ما امتحان کنی خوش آتشی ز سنگ محک میتوان گرفت
💡 ز سختجانی من عمر تنگ میگذرد شرار من به پر و بال سنگ میگذرد
💡 سینهچاکان را دماغ سختجانیها نبود از شکست رنگ همچون گل سراپا ریختند
💡 راز عاشق از شکست رنگ رسوا میشود با وجود سختجانیها تنکروییم ما
💡 عبث عمریست با دل ناخن غم کاوشی دارد به سعی تیشه نتوان کند کوه سختجانیها