لغت نامه دهخدا
راه پیما. [ پ َ / پ ِ ] ( نف مرکب ) راه پیمای. مخفف راه پیماینده. مسافر. ( ناظم الاطباء ). رهرو:
پایکوبان میشود زآوازه طبل رحیل
خویش را پیش از سفر چون راه پیماجمع کرد.صائب تبریزی ( از بهار عجم ).و رجوع به راه پیمای شود.
راه پیما. [ پ َ / پ ِ ] ( نف مرکب ) راه پیمای. مخفف راه پیماینده. مسافر. ( ناظم الاطباء ). رهرو:
پایکوبان میشود زآوازه طبل رحیل
خویش را پیش از سفر چون راه پیماجمع کرد.صائب تبریزی ( از بهار عجم ).و رجوع به راه پیمای شود.
(پَ یا پِ ) (ص فا. ) ۱ - راه پیماینده، راه رونده. ۲ - مسافر. ۳ - تندرو، سریع السیر. ج. راه پیمایان.
۱. آن که به راهی می رود، رونده.
۲. [قدیمی] مسافر.
۳. [قدیمی] تندرو.
۴. [قدیمی، مجاز] اسب یا استر تندرو.
راه پیماینده، ورنده، تندرو، راه پیمایی، گردش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هرطرف صد راه پیما هست سر گردان خضر تاکه راافتد درین وادی به کف دامان خضر
💡 شد ز وصل کعبه بی قطع بیابان کامیاب راه پیمایی که دست از دامن در برنداشت
💡 راه پیمای نزاری اگرت حج باید گل ستان حرم و خار مغیلان به هم است
💡 به خون خویش زند غوطه راه پیمایی که پا شمرده درین خارزار نگذارد
💡 ز بس بر گوشها می زد ز هر جای صهیل مرکبان راه پیمای
💡 جز ملامت نیست رسم راه پیمایان عشق من درین ره دعوی صبر و سلامت چون کنم