خلیع. [ خ َ ] ( ع ص ) آن کودکی که اهل او او را از خانه بیرون رانده اند. ج، خُلَعاء. منه: غلام خلیع. || آنکه عاجز گردانیده باشد اهل خود را بجنایت. ( منتهی الارب ) ( از لسان العرب ) ( از تاج العروس ).
خلیع. [ خ َ ] ( ع ص، اِ ) صیاد. || غول. || گرگ. || تیر قمار که داو آن نیاید. || قمارباز گروبندنده. || جامه کهنه. || کودک کثیرالجنایت و شرور. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ) ( از اقرب الموارد ). || ابله. ( ناظم الاطباء ).
خلیع. [ خ َ ] ( اِخ ) حسین بن ضحاک بن یاسر. رجوع به ابن ضحاک درین لغت نامه و رجوع به الاعلام زرکلی ج 1 ص 295 شود.
(خَ ) [ ع. ] (ص. ) ۱ - خلع شده. ۲ - پریشان. ۳ - نابه فرمان. ۴ - خودکام.
( صفت ) ۱ - خلع شده. ۲ - پریشان نا بشامان. ۳ - نا بفرمان. ۴ - خود کام خویشتن کام.
حسین بن ضحاک بن یاسر
خلع شده.
پریشان.
نابه فرمان.
خودکام.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 فارغ و مشغول و مستور و خلیع سخت در کاریم و بی کاریم ما
💡 لباس دانایی بیفکند و پلاس رسوایی پوشید و خلیع العذار در کوی و بازار مدینه می گردید. دوستان بر ملامت او برخاستند اما هیچ سود نداشت، زبان حالش به این کلمه متکلم بود و به این ترانه مترنم.
💡 فرو هشته از علم برقع بروی نبوده چو جاهل خلیع العذار
💡 این فسانه از بهر آن گفتم که رضایِ نفس باندک و بسیار طلب نباید کرد و او را در مرتعِ اختیارِ طبع خلیعالعذار فرا نباید گذاشت.
💡 تاب تحمّل نماند، یا لجاالهاربین علم ستیرالجبین، جهل خلیع العذار