یک کاسه

لغت نامه دهخدا

یک کاسه. [ ی َ / ی ِ س َ / س ِ ] ( ص مرکب ) مجموع. یکی. ( یادداشت مؤلف ). یک قلم.
- یک کاسه کردن؛ یکی کردن. یک جا جمعکردن. کنایه از با هم پیوستن و به هم آمیختن. ( آنندراج ):
همین است پیغام گلهای رعنا
که یک کاسه کن نوبهار و خزان را.صائب ( از آنندراج ).از وقت تنگ چون گل رعنا در این چمن
یک کاسه کرده ایم بهار و خزان خویش.صائب ( از آنندراج ).نگذاشته ست حسن تو چیزی برای گل
یک کاسه کرده است چو می آب و رنگ را.شفیع اثر ( از آنندراج ). || ( ق مرکب ) به قدر یک کاسه. به اندازه یک کاسه. محتوای کاسه ای.
- امثال:
یک کاسه کاچی صد تا سرناچی.

فرهنگ معین

( ~. س )(ق مر. )(عا. )یک جا، کلی.

جمله سازی با یک کاسه

💡 ساقی به زحمت آمده ام تا به پای خم یک کاسه می بیار وگر نیست، لای خم

💡 با فقیران دست در یک کاسه کردن عیب نیست بحر با آن منزلت همکاسه گرداب شد

💡 اگر ملک دو عالم را کند یک کاسه اقبالش همان از حرص چین از جبهه فغفور می بارد

💡 غم و شادی همه یک کاسه کند آتش عشق گریه ناکی نتوان یافت به خندانی شمع

💡 از وقت تنگ،چون گل رعنا درین چمن یک کاسه کرده ایم خزان و بهار خویش