لغت نامه دهخدا
گوژی. ( حامص ) صفت گوژ. خمیدگی. انحناء. حَدَب. دوتویی:
برحسرت شاخ گل در باغ گوا شد
بیچارگی و زردی و گوژی و نوانیش.ناصرخسرو.قَوَس؛ گوژی پشت. ( منتهی الارب ).
گوژی. ( حامص ) صفت گوژ. خمیدگی. انحناء. حَدَب. دوتویی:
برحسرت شاخ گل در باغ گوا شد
بیچارگی و زردی و گوژی و نوانیش.ناصرخسرو.قَوَس؛ گوژی پشت. ( منتهی الارب ).
۱ - خمیدگی انحنائ: قوس گوژی پشت. ۲ - قوس.
{camber} [حمل ونقل هوایی] انحنای مقطع ماهیوار از لبۀ حمله تا لبۀ فرار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تا که نه بس روزگار، بینی برداشته راستی عدل تو، گوژی پشت کمان
💡 همی تا عارض چون بدر بینی به گوژی و نزاری چون هلالی
💡 الف که الفت اقبال تو طلب نکند بدو دهد قلم روزگار گوژی لام
💡 ایا به دست کرم زایران عالم را ز پشت و روی برون برده گوژی و آژنگ