گنجانیدن
مترادفها
جای دادن، قرار دادن
متضادها
خالی کردن، بیرون ریختن
لغت نامه دهخدا
گنجانیدن. [ گ ُ دَ ] ( مص ) گنجیدن کنانیدن و گنجیدن فرمودن. ( ناظم الاطباء ). گنجاندن. جای دادن. جای دادن در:
هزار سلطنت دلبری بدان نرسد
که در دلی هنر خویش را بگنجانی.حافظ.
فرهنگ معین
(گُ دَ ) (مص م. ) جای دادن، گنجاندن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) جای دادن چیزی را در چیزی یا محلی گنجیدن فرمودن: هزار سلطنت دلبری بدان نرسد که در دلی هنر خویش را بگنجانی. ( حافظ )
ویکی واژه
جای دادن، گنجاندن.
جمله سازی با گنجانیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 آزتکها، اعمال مذهبی معاصران خود را نیز در این باورها گنجانیدند؛ از جمله آداب و رسوم مردم پوئبلا، خلیج کوست، هواستک، و میشتکهای اوآهاکا. این پذیرش آگاهانهٔ آداب و رسوم بیگانگان، پیروزی آنها را تکمیل و تحکیم کرد و برایشان وحدت فرهنگی به ارمغان آورد.