لغت نامه دهخدا
گناهکاری. [ گ ُ ] ( حامص مرکب ) عمل گناهکار. بزهمندی. تقصیرکاری. اثم. جرم. عصیان:
خواهم که در این گناهکاری
سیماب شوم ز شرمساری.نظامی.وآنگه ز پی گناهکاری
بازش بنمود و کرد زاری.نظامی.و رجوع به گناهکار شود.
گناهکاری. [ گ ُ ] ( حامص مرکب ) عمل گناهکار. بزهمندی. تقصیرکاری. اثم. جرم. عصیان:
خواهم که در این گناهکاری
سیماب شوم ز شرمساری.نظامی.وآنگه ز پی گناهکاری
بازش بنمود و کرد زاری.نظامی.و رجوع به گناهکار شود.
بزه کاری بزه گری مجرمیت خطا کاری: خواهم که درین گناهکاری سیماب شوم ز شرمساری. ( نظامی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من مورد عتابم اما که بیگناهم تو مورد عطایی اما گناهکاری
💡 در آن روز، گریستن و یاد مرگ و تاسف بر گناهکاری و غفلت از گذشت عمر بسیار می شود. سپس همگی توبه کنند و صدقه دهند.
💡 رویای وصل را شاید بتوان برتر از وصل دانست چرا که از گناهکاری و کدورت و پشیمانی نیز خالی است.
💡 می گشایم ز شرمساری خویش لب به عذر گناهکاری خویش
💡 گفتی گناهکاری و آتش مقام تست مداح حیدرم تو مترسان زآتشم
💡 گناهکاری را به نزد منصور خلیفه آوردند. فرمان داد که بکشندش. محکوم گفت: «ان الله یامرک بالعدل و الاحسان ». اگر درباره ی دیگران به عدل عمل کرده ای، درباره ی من به احسان عمل کن. منصور فرمان داد که رهایش کنند.