گم گشتن

لغت نامه دهخدا

گم گشتن. [ ُگ گ َ َت ] ( مص مرکب ) گم شدن. گم گردیدن. معدوم شدن. مفقود شدن:
روز گم گشتن فرزند تقادیر قضا
چاه دروازه کنعان به پدر ننماید.سعدی ( صاحبیه ).ربنا انا ظلمنا گفت و آه
یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه.مولوی.

فرهنگ معین

( ~. گَ تَ ) (مص م. ) گم شدن، گم گردیدن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - مفقود شدن. ۲ - از راه خود به بیراهه افتادن: راستی موجب رضای خداست کس ندیدم که گم شد از ره راست. ( گلستان ) ۳ - ضایع شدن تباه گشتن. ۴ - نابود گشتن. یا گم شو. دور شو از نظرم غایب شو. دشنامی است که بدان رفتن مخاطب را خواهند: دختر. بی شرم برو گم شو میخواهی لک روی دخترم بگذاری ?

ویکی واژه

گم شدن، گم گردیدن.

جمله سازی با گم گشتن

💡 عشق بازان که براه طلبت گم گشتند محرمی کو که بگویم که چه هایافته اند

💡 بلی قومی که گم گشتند ازان ذات فقالوا ربّنا ربّ السّموات

💡 گرچه گم گشتن نه کار هر کسیست در فنا گم گشتم و چون من بسیست

💡 زره گم گشتن اندر ظلمت آباد هوس تا چند براه آی آتش اندر آرزوهای هوائی زن

💡 گم گشتن خود، از تونشان بس بودم سودای توام ازتو زیان بس بودم

💡 خورشید عرب چو سر زد از مشرق غیب ایشان همه در ظهور او گم گشتند

زهر هلاهل یعنی چه؟
زهر هلاهل یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز