گشا

لغت نامه دهخدا

گشا. [ گ ُ ] ( نف ) گشاینده. همیشه به صورت ترکیب آید: بخت گشا. بندگشا. بند و گشا. پاگشا. جهان گشا. چهره گشا. دل گشا. راه گشا. رگ گشا ( فصاد ). روزه گشا. روگشا. عالم گشا. عقده گشا. کارگشا. کشورگشا. گره گشا. گیتی گشا. مشکل گشا. نافه گشا. ولایت گشا:
دم از کار کشورگشایی زنم.نظامی.تیغ مبارزان نکند دردیار خصم
چندان اثر که همت کشورگشای تو.سعدی.ولایت گشایان گردن فراز
نشستند و بردند شه را نماز.نظامی.رجوع به هر یک از این مدخلها در ردیف خود شود.

فرهنگ عمید

۱. = گشادن
۲. گشاینده (در ترکیب با کلمۀ دیگر ): مشکل گشا، کارگشا، کشورگشا.

جمله سازی با گشا

💡 به ترکان بسته درها را گشادند بنای مصریان محکم نهادند

💡 چو شاه جهاندار بگشاد روی زمین را ببوسید و شد پیش اوی

💡 دیدار تو بر دل در رحمت بگشاید ای نور خدا را رخ زیبای تو مطلع

💡 کودکان را ناقه ها بین در نفیر بانگشان بر رفته تا چرخ اثیر

💡 زبان بگشاد کای دانای اسرار مرا از شرِّ این شومان نگه دار

💡 بانکی است که بنا به تقاضای بانک گشاینده، اعتبار را ابلاغ می نماید.

داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
البان یعنی چه؟
البان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز