گردن فراز. [ گ َ دَ ف َ ] ( نف مرکب ) کنایه از متکبر و سرکش. ( آنندراج ). سربلند. سرافراز. شریف. منیع:
بدین ایستادند و گشتند باز
فرستاده و شاه گردن فراز.فردوسی.نوشت اندر آن نامه های دراز
که ای مهتر گرد گردن فراز.فردوسی.ز زورآزمایان گردن فراز
بسا کس شد و گشت نومید باز.اسدی ( گرشاسب نامه ).چو گردون کند گردنی را بلند
به گردن فرازان درآرد کمند.نظامی.به زر و به گوهر ندارد نیاز
که گیتی فروز است و گردن فراز.نظامی.ز گردن فرازان تواضع نکوست
گدا گر تواضعکند خوی اوست.سعدی.سر پادشاهان گردن فراز
به درگاه او بر زمین نیاز.سعدی.نماند از وشاقان گردن فراز
کسی در قفای ملک جز ایاز.سعدی ( بوستان ). || گردن بلند. گردن دراز:
زمانه خصم ترا گردران بسنگ نیاز
شکست اگرچه که گردن فراز بد چو هیون.ابن یمین.و رجوع به گردن دراز شود.
( ~. فَ ) (ص فا. ) کنایه از: متکبر و سرکش.
۱. سربلند.
۲. خودپسند، متکبر.
( صفت ) ۱ - متکبر خودپسند: بازی کن و چابک و طرب ساز مالیده سرین و گردن افراز. ( نظامی ) ۲ - سربلند مفتخر. ۳ - گردنکش عاصی: درین سودا که با شمشیر تیز است صلاح گردن افرازان گریز است. ( نظامی ) ۴ - نیرومند قوی: شبان آن چنان گردن افراز گشت که آن پادشاهی بدو باز گشت. ( نظامی )
کنایه از: متکبر و سرکش.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 یکی هفته ز آن پس به شادی و ناز همی بود با گرد گردن فراز
💡 بدو گفت شیروی گردن فراز بمان تا بیاید به درگه فراز
💡 وزان جایگه شاد گشتند باز فروزنده شد بخت گردن فراز
💡 بدو گفت قیصر که بگشای راز چه گفت آن خردمند گردن فراز
💡 اگر میل تو باشد ای نیکپی هم از نسل گردن فرازان کی
💡 ز بغداد و گردن فرازان کرخ بفرمود تا با کمانهای چرخ