گردروی. [ گ ِ ] ( ص مرکب ) آن که روی مدور دارد: مردمانش گردروی اند [ مردمان خمدان مستقر مغفور چین ] و پهن بینی. ( حدود العالم ). حلیت ( او ) [ یزیدبن عبدالملک ] مردی بود دراز، ضخم و گردروی. ( مجمل التواریخ و القصص ).
رُقاق تنک کرده گردروی
ز گرد سراپرده تا گرد کوی.نظامی.چو آن گردروی آهن سخت پشت
بنرمی درآمد ز خوی درشت.نظامی.|| در چراغ هدایت بمعنی آئینه فولادی که مدور باشد. ( غیاث ).
{zinc dust} [شیمی، مهندسی بسپار علوم و فنّاورى رنگ] فلز روی ریزشده که در پوش رنگ های محافظ آهن و فولاد به کار می رود و نقش رنگ دانه را دارد
فلز روی ریزشده که در پوشرنگهای محافظ آهن و فولاد به کار میرود و نقش رنگدانه را دارد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به گرد روی منور خط معنبرش است این که بر کنارهٔ گل تازه سبزهٔ ترش است این
💡 ز باد خسته شوم چون به گرد روی تو گردد ولی ز لطف صبا شاکرم که بوی تو آرد
💡 از چشم خویش تا نگرد روی خویش را گردیده، دیده، طالب دیدار آمده
💡 از خط شبرنگ، صد پروانه پر سوخته گرد روی آتشین آن بلای جان ببین
💡 گرد روی چو گلش خط چو عنبر گویی بر سر یاسمن از مشک غبار آمده بود