لغت نامه دهخدا
گدر. [ گ ِ / گ َدَ ] ( اِ ) سلاح جنگ. ( برهان ) ( آنندراج ):
درآمد مرتب سراپا گدر
به جنگ آوران گشته خونش هدر.میرنظمی ( از شعوری ج 2 ص 296 ).رجوع به گدرک شود.
گدر. [ گ ِ / گ َدَ ] ( اِ ) سلاح جنگ. ( برهان ) ( آنندراج ):
درآمد مرتب سراپا گدر
به جنگ آوران گشته خونش هدر.میرنظمی ( از شعوری ج 2 ص 296 ).رجوع به گدرک شود.
(گَ دَ یا دِ ) (اِ. ) سلاح جنگ.
( اسم ) سلاح جنگ.
سلاح جنگ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به شادی بگدران با من جهان را غنیمت دان حضور دوستان را
💡 شهر آلتوتیگدر ایالت بایرن در کشور آلمان واقع شدهاست.
💡 به سوی کشته دهقان گدر کرد سراسر کشت شان زیر و زبر کرد
💡 شهر الشتربرگدر ایالت زاکسن در کشور آلمان واقع شدهاست.
💡 هر آن اشکی که بر رویش گدر کرد شراب لعل را در جام زر کرد
💡 آخود بیزله اویناماغا گدردی ازی بیزه اویناماق ارگدردی