کینه توز. [ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) کینه اندوز. کینه کش. ( غیاث ). کینه خواه. ( آنندراج ). صاحب کینه و انتقام کشنده و تلافی بدی کننده. کینه توزنده. ( ناظم الاطباء ). کین کش. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). جنگجو و کینه ور:
زبهر طلایه یکی کینه توز
فرستاد با لشکر رزم یوز.فردوسی ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).چو آمد به زاول یل کینه توز
برآسود با کام دل هفت روز.اسدی.گرفتار در دست آن کینه توز
همی گفت با خود به زاری و سوز.سعدی.لعل لب کرشمه را چاشنی عتاب ده
چین غضب زیاده کن ابروی کینه توز را.طالب آملی ( از آنندراج ).و رجوع به کین توختن و مدخل بعد شود.
(نِ ) (ص مر. ) انتقام جو.
کسی که در دل از کسی کینه دارد، کینه کش، انتقام گیرنده.
( صفت ) انتقام گیرنده منتقم.
کینه اندوز. کینه کش. کینه خواه. صاحب کینه و انتقام کشنده و تلافی بدی کننده. کینه توزنده.
انتقام جو.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گردد گران کمانکش ایّام کینه توز پیچد ز درد ارقم دوران کج نهاد
💡 بد از سرفرازان یکی کینه توز سپهدار او بود نامش متوز
💡 خدنگ از دل جنگیان کینه توز تبر مغز کاف و سنان سینه دوز
💡 زلفی ز برای عقل سوزی داری عمری ز برای کینه توزی داری
💡 بماندند آنجای تا چند روز نپرسید از حالشان کینه توز
💡 من به هوس همی خورم ناوک سینه دوز را تا نکنی ملامتی غمزه کینه توز را