کیخ

لغت نامه دهخدا

کیخ. ( اِ ) چرکی بود که در گوشه های چشم جمع آید. ( فرهنگ جهانگیری ). چرکی را گویند که در گوشه های چشم به هم رسد. ( برهان ). چرک و ریمی که در کنج چشم جمع شود، و چون در پارسی خا با غین تبدیل یابد کیغ نیز آمده. ( انجمن آرا ). پیخ. رَمَص. قی ( در چشم ). خیم. ژفک. ژفکاب. ( از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
ز جامه ها به تنم بر نماند چندانی
که کیخ چشم کنم پاک و بینی و فوزم.سوزنی ( از یادداشت ایضاً ).|| چرکی که بر دست و پا نشیند. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(اِ. ) چرکی که در گوشه های چشم پیدا شود.

فرهنگ عمید

= بیخ

فرهنگ فارسی

( اسم ) چرک گوشه های چشم پیخ: شگفت نیست اگر کیغ چشم من سرخ است بلی چو سرخ بود اشک سرخ باشد کیغ. ( ابوشعیب )

ویکی واژه

چرکی که در گوشه‌های چشم پیدا شود.

جمله سازی با کیخ

💡 چو کیخسرو آمد در ایوان اوی به پای اندر آورد کیوان اوی

💡 شده است خانهٔ کیخسرو آشیانهٔ جغد منِ خرابه‌نشین دلخوشم وطن دارم

💡 چو خسرو همچو کیخسرو روان شد خدنگی بود گویی کز کمان شد

💡 که کیخسرو آن رابه لهراسب داد که لهراسب زان پس بگشتاسب داد

💡 با کنار آمد از بحار غم آنک شد برون از میان چو کیخسرو

💡 دیدار خدا لقای درویشان است کیخسرو و جم، گدای درویشان است

دایر شدن یعنی چه؟
دایر شدن یعنی چه؟
چاشت یعنی چه؟
چاشت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز