لغت نامه دهخدا
کنجی. [ ک َ ] ( اِ ) نام پارچه ای است از ابریشم و کتان و رجوع به قطنی شود. ( از دزی ج 1 ص 492 ).
کنجی. [ ک َ ] ( اِ ) نام پارچه ای است از ابریشم و کتان و رجوع به قطنی شود. ( از دزی ج 1 ص 492 ).
نام پارچه ایست از ابریشم و کتان
{fillet} [حمل ونقل هوایی] 1. پَسارگیری که محل اتصال دو سطح را با ایجاد قوس پُر می کند 2. قسمتی از تقاطع باند و خزش راه که برای سهولت در دورزدن های سریع روسازی می شود
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آن بر سر گنج است که چون نقطه به کنجی بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد
💡 سینه من نیست تنها منزل سودای عشق گنج عشقت را به هر کنجی حسابی دیگرست
💡 گفتم از کویِ تو برخیزم و کنجی گیرم دل چو بشنید به تشنیع و غرامت برخاست
💡 فصل شباب رفت ره خانه پیش گیر کنجی نشین و سبحه صد دانه پیش گیر
💡 به هر کنجی گرت صد گونه گنج است به هر گنجی از آن صد گونه رنج است