کمج

لغت نامه دهخدا

کمج. [ ک َ م َ ]( ع اِ ) بن ران. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). طرف پیوندگاه ران به سرین. ( از اقرب الموارد ).
کمج. [ ]( اِخ ) از رستاقهای قم قهستان است و آن چهل ودو دیه است و کمج که در ایام القدیم بوده و مندرس شده از آن جمله است. ( تاریخ قم ص 56 ). دیهی است که کی بن میلاد این دیه را به نام خود کرده است و الیوم مندرس است. ( از تاریخ قم ص 65 و 84 ). و رجوع به ماده بعد شود.
کمج. [ ک َ م َ ؟ ] ( اِخ ) کمیج ( به اختلاف نسخ ). در بیت زیر از سوزنی ظاهراً ناحیه ای از کهستان و جبال است و ممکن است همان باشد که در ماده قبل آمده است:
به ساعتی سر تیغش به کهستان کمج
رمال لعل بدخشی کند ز خون رجال.سوزنی.

ویکی واژه

مجموع مواد جامد معلق و محلول در آب یا فاضلاب

جمله سازی با کمج

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جز عراقی که نیست امیدش تا ببیند وصال کمجان را

💡 توشه ای از خوشه چرخ و ثوابت کم طلب چون خران کاه کش کمجوی راه کهکشان

💡 یا صبا بوی سر زلف نگاری آورد یا خود این بوی ز خاک خوش کمجان آید

ارق ملی یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
حسنا یعنی چه؟
حسنا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز