لغت نامه دهخدا
کارافزا. [ اَ ] ( نف مرکب ) رجوع به کارافزای شود.
کارافزا. [ اَ ] ( نف مرکب ) رجوع به کارافزای شود.
مایۀ دردسر و گرفتاری، مزاحم.
{ergogenic aid} [ورزش] هر عاملی که عملکرد بدن را تقویت کند
هر عاملی که عملکرد بدن را تقویت کند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آنکه با خنجر او هست قضا کارافزای وانکه در حضرت او هست قدر کارآگاه
💡 عقل و جان در خدمت آن بارگه رفتند لیک عقل کارافزای رفت و جان جان افشان بماند
💡 گفت مادر تا جهان بودست ازین کارافزایان بدند اندر زمین
💡 امروز از آن سلسله زان محرومی کامروز تو عاقلی و کارافزائی
💡 مرا بیکار داند عقل کارافزا، نمی داند که هر کس را به کاری غمزه پرکار او دارد
💡 دور کردی تو مرد کارافزای خویش را از جناب و جنب خدای