پیچ و تاب. [ چ ُ ] ( اِ مرکب، از اتباع ) خطل. ( منتهی الارب ).خم و شکن. گردش چیزی بدور خود چون موی:
پیچ و تابش نور و تاب از من ببرد
تا بماندم تافته بی نور و تاب.ناصرخسرو.تاب و نور از روی من میبرد ماه
تاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب.ناصرخسرو.عشق بی باک مرا در رگ جان افکندست
پیچ و تابی که در آن موی کمر می باید.صائب.اهل معنی میزنند از غیرت من پیچ و تاب
مصرعی را میکند گر سرو موزون از من است.صائب.مژده از گنج دلم خشت سرخم می کند
مار زهرآگین فرقت پیچ و تابی میزند.شفائی.عاشق دیوانه چون خواهد که بیند روی یار
زلف او آشفته گشت و پیچ و تابی میزند.اسیر لاهیجی.- بپیچ و تاب افکندن ( افتادن )؛ پیچان گشتن یا گردانیدن از درد و رنج.
(چُ ) (اِمر. ) ۱ - خم و شکن. ۲ - رنج و مشقت.
( اسم ) ۱- گردش چیز دور خود خم و شکن. ۲- رنج و مشقت: تاب نور از روی من میبرد ماه تاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب. پیچ و تابش نور و تاب از من ببرد تا بماندم تافته بی نور و تاب. ( ناصر خسرو ) یا به پیچ و تاب افکندن یا افتادن. پیچان گشتن یا گردانیدن ( از درد و رنج ).
{dutch roll} [حمل ونقل هوایی] نوسان عرضی هواگَرد که ترکیبی از دو حرکتِ غلت و انحرافِ سمت (yaw ) است
خم و شکن.
رنج و مشقت.
💡 از قامت بلندت قمری به لحن کوکو در پیچ و تاب سنبل زان حلقه دو گیسو
💡 جسم هر کس را فلک چون رشته پیچ و تاب داد عاقبت شیرازه جمعیت دل میشود
💡 عمرراکوتاهی سعی نفس آسودگیست پیچ و تاب جاده هرجا محوگردد منزل است
💡 از نزول آیه رحمت بود در پیچ و تاب هرکه زیر تیغ جانان چین بر ابرو میزند
💡 رشته جان بیشتر زین تاب پیچیدن نداشت چون گره کردیم پیچ و تاب را گردآوری