پیران سال

لغت نامه دهخدا

پیران سال. ( اِ مرکب، ق مرکب ) ایام پیری. روزگار پیری. گاه پیری:
گفت کاندیشه نیستت ز وبال
که نهی تهمتم به پیران سال.ناصرخسرو.دوستان هیچ مپرسید که چون شد حالم
با جوانی نظر افتاد بپیران سالم.حسن دهلوی.

فرهنگ عمید

زمان پیری، روزگار پیری: گفت کاندیشه نیستت ز وبال / که نهی تهمتم به پیران سال (ناصرخسرو: لغت نامه: پیران سال ).

فرهنگ فارسی

ایام پیری رورزگار پیری. یا به پیران سال. در روزگار پیری: دوستان هیچ میرسید که چون شد حالم با جوانی نظر افتاد به پیران سالم. ( حسن دهلوی )
ایام پیری روزگار پیری

ویکی واژه

پیران‌سال
(قدیم): پیرانه سر.

جمله سازی با پیران سال

💡 گویند خردسال جوانان میکده پیران سال خورده به جامی جوان کنند

💡 چو آهنگ پیران سالار کرد که جوید به آورد با او نبرد

💡 به پیران سالار فرمود پس که ما را درنگ اندرین کار بس

💡 سپهبد به پیران سالار گفت که خسرو سخن برگشاد از نهفت

💡 پیران سالخورده سخن پخته می کنند شاخ نهال میوه خود نیمرس کند

💡 چو پیران سالار لشکر براند میان یلان هفت فرسنگ ماند

گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز