لغت نامه دهخدا
پیخته. [ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) نعت مفعولی از پیختن. رجوع به پیختن شود. || میده. ( غیاث ).
پیخته. [ ت َ / ت ِ ] ( ن مف ) نعت مفعولی از پیختن. رجوع به پیختن شود. || میده. ( غیاث ).
(تِ یا تَ ) (ص مف. ) پیچیده.
۱. درهم پیچیده.
۲. پیچیده.
( اسم ) ۱- پیچیده: سلطان او را بگرفت و پانصد هزار دینار زر سرخ: یک نقد دو سبیکه بر هم پیخته هر یک هزار مدفوع بدیوان سلطان گزارد.
پیچیده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جان در پی تو میدود وندر جهانت میجود صد گنج آخر کی شود؟ در کاغذی درپیخته