لغت نامه دهخدا
پیدرو. [ رُ ] ( اِخ ) نام خلیفه دوم عیسی علیه السلام:
نزدیک کمینه عالم تو
انتونی و پیدروست ملزم.حاذق گیلانی ( از آنندراج ).
پیدرو. [ رُ ] ( اِخ ) نام خلیفه دوم عیسی علیه السلام:
نزدیک کمینه عالم تو
انتونی و پیدروست ملزم.حاذق گیلانی ( از آنندراج ).
آنچه از محصول که پس از درو کردن در مزرعه باقی بماند، کاهین.
(کشاورزی) [قدیمی] آنچه از محصول که پس از درو کردن در مزرعه باقی بماند؛ کاهین.
💡 تخم شکیب کشته ام وه که خیال ابرویت سبز نگشته کشت من داس کشد پی درو
💡 مفتی چه سر اندر پی درویشانی ناخن زن زخم جان دل ریشانی
💡 اواگر هر زمان پی درویست پیش من خرمن جهان به جوییست
💡 زبار حادثه چون داس گشته قامت نو پی درودن این تخمها که می کاری