پسرعمو
لغت نامه دهخدا
پسرعمو. [ پ ِ س َ ع َ ] ( اِ مرکب ) رجوع به پسرعم شود.
فرهنگ عمید
پسرعم، عموزادۀ مذکر، پسربرادر پدر.
فرهنگ فارسی
( اسم ) پسر عمو پسر برادر پدر.
جمله سازی با پسرعمو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پیروزی اعراب بر ساسانیان در میانههای سدهٔ ۷ میلادی موجب شد تا اسلام دین ساکنان عراق شود. در این زمان اعراب در دستههای بزرگ به این منطقه مهاجرت کردند. بعدها هنگامی که علی بن ابیطالب، پسرعمو و داماد پیامبر اسلام به عنوان چهارمین خلیفه از میان خلفای راشدین به خلافت رسید، پایتخت خود را به کوفه انتقال داد. خلفای اموی در سدهٔ ۷ میلادی استان عراق را از دمشق اداره میکردند.
💡 ای پسرعموی من چند کنی مشوشم؟ ز اشک دو چشم و آه دل غرقه به آب و آتشم
💡 من و پسرعمویم از دوران کودکی با هم بسیار صمیمی بودیم و همیشه در تمام مناسبتهای خانوادگی در کنار یکدیگر حضور داشتیم.
💡 پس از سالها دوری و جدایی، بالاخره فرصتی فراهم شد تا با پسرعموی بزرگتر خودم که در خارج از کشور زندگی میکرد، دیدار کنم.
💡 او تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل در رشته مهندسی، به همراه پسرعمویش به یکی از دانشگاههای معتبر در شهر بزرگ برود.