پزی

لغت نامه دهخدا

پزی. [ پ َ ] ( حامص ) مزید مؤخر که بدنبال بعض کلمات آید از فعل پختن و به کلمه معنی عَمَل پختن و محل پختن دهد: آجرپزی. کوره پزی. صابون پزی. کله پزی. شیرینی پزی. حلواپزی.

فرهنگ فارسی

مزید موخر که بدنبال بعضی از کلمات آید

جمله سازی با پزی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 با توجه به کشف کوره آجرپزی قدمت تاریخی آن به بیش از ۷۰۰ سال می‌رسد.

💡 خیال آن قد و رخسار می‌پزی، هیهات که از شمایل سرو و سمن نمی‌پرسی

💡 کشته مزرع بخت تو پزیراد نمو تا به حدی که چرندش به میان جدی و حمل

💡 یارب به کرم کن نظری در دل عطار کز دست دل خویش دل او بپزیده است

💡 چون بوصلش طمع خام تو ناپخته بماند ای دل سوخته تا چند پزی سودایش

💡 سودا چه پزی؟ تا که چو دل‌سوختگان آزاد به تَرکِ خود نگویی نشود

داجون یعنی چه؟
داجون یعنی چه؟
دیوث یعنی چه؟
دیوث یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز