پختگی

لغت نامه دهخدا

پختگی. [ پ ُ ت َ / ت ِ ] ( حامص ) نضج. حالت و چگونگی چیزی که پخته باشد. رسیدگی. یَنع:
هر یکی با جنس خود در کرد خود
از برای پختگی نم میخورد.مولوی. || عقل. حَزم. احتیاط. متانت. سنجیدگی. نباهت. وزن. باتجربگی. آزمودگی:
فزون کرد ارچه سفر رودِ مرد
همان پختگی به بود سود مرد
بکان کندن ار دست تو گشت ریش
مخور غم که سود از زیان است بیش.امیرخسرو.

فرهنگ معین

(پُ تِ )(حامص. )کنایه از: کارآزمودگی و باتجربگی.

فرهنگ عمید

۱. پخته بودن.
۲. حالت و چگونگی هرچیز پخته شده.
۳. [مجاز] آزمودگی، تجربه داشتن، باتجربه بودن.

فرهنگ فارسی

حالت و چگونگی چیزی که پخته باشد رسیدگی نضج. ۱- سنجیدگی آزمودگی با تجربگی متانت. ۲- حزم احتیاط.

ویکی واژه

کنایه از: کارآزمودگی و باتجربگی.

جمله سازی با پختگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در طریق عشق، دل را پختگی حاصل نشد بیضهٔ فولاد پنداری در آتش کرده‌ایم

💡 به خلق سبقت اسباب پختگی مفروش که بیشتر ثمر پیشرس گداخته است

💡 در قید تن ز خامی خود مانده است دل بی پختگی ز شاخ نگردد ثمر جدا

💡 می فتد از پختگی برخاک هرجا میوه ای است جز سخن صائب که چون افتاد خام،افتد به خاک

💡 محال است این که گردد بی غریبی پختگی حاصل به جوش آب دریا خامی از عنبر نمی خیزد

کژ یعنی چه؟
کژ یعنی چه؟
ساروی یعنی چه؟
ساروی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز